مهم ترین فلسفه بعثت

خداوند در قرآن در سه مورد یکی از فلسفه های بعثت را تعلیم و تربیت می داند : در دو مورد اول در آیات 2 سوره جمعه و 129 سوره بقره، اشاره به دو هدف عمده از اهداف بعثت و فلسفه ارسال رسل شده، که همان مسأله تعلیم و تربیت یا تربیت و تعلیم است.

به گزارش شفقنا به نقل از خبرگزاری حوزه،حضرت آیت الله مکارم شیرازی در بیان فلسفه بعثت انبیا و بویزه نبی مکرم اسلام با طرح این سوال که آیا می توان تعلیم و تربیت را یکی از فلسفه های بعثت انبیاء دانست؟  آورده اند:

خداوند در قرآن در سه مورد یکی از فلسفه های بعثت را تعلیم و تربیت می داند : در دو مورد اول در آیات 2 سوره جمعه و 129 سوره بقره، اشاره به دو هدف عمده از اهداف بعثت و فلسفه ارسال رسل شده، که همان مسأله تعلیم و تربیت یا تربیت و تعلیم است.

خست مى فرماید: ( او کسى است که در میان جمعیّت درس نخوانده، پیامبرى از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان بخواند) :«هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الْاُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ»(1) از آنجا که تلاوت آیات حق ، مقدمه اى است براى تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت و زدودن آثار گمراهى و شرک، مى افزاید: ( و آنها را تزکیه کند و کتاب قرآن و حکمت به آنها بیاموزد، هرچند قبل از آن در گمراهى آشکارى بودند) :«وَ یُزَکِّیِهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ اِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلاَل مُبِین».

درست است که هدف نهایى از تلاوت آیات و تعلیم کتاب و حکمت همان تزکیه و پاک سازى روح و جسم و فرد و جامعه است و آموختن کتاب و حکمت جنبه طریقى نسبت به تزکیه دارد و مقدّمه اى براى آن محسوب مى شود،  ولى به خاطر اهمّیّت تزکیه، بر تعلیم کتاب و حکمت مقدّم شده است.

امّادر دوّمین آیه (129 بقره) که بازگو کننده دعاى ابراهیم (علیه السلام) در حق امّت اسلام است، تعلیم کتاب و حکمت بر تزکیه مقدّم شمرده شده و هرکدام را در جایگاه ویژه طبیعیش جاى داده است; و مى فرماید: «رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولا مِّنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِکَ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»(2)آرى این است تقاضاى ابراهیم(علیه السلام) از خدا درباره امّت بزرگ اسلامى و پیروان حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله ) که هدف بعثت این پیامبر بزرگ (و سایر پیامبران) را در آن باکمال وضوح بیان کرده است.

در سومین مورد آیه 151 سوره بقره باز اشاره به مسأله تعلیم و تربیت دارد که از طریق بعثت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) براى مسلمانان حاصل شد، با این تفاوت که بر علوم و دانش هایى تأکید مى کند که آگاهى بر آن بدون بعثت پیامبر ممکن نبود; و مى فرماید: «کَمَا أَرْسَلْنَا فِیکُمْ رَسُولا مِّنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَیُزَکِّیکُمْ وَیُعَلِّمُکُمْ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُعَلِّمُکُمُ مَّا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ»(3) تفسیر این آیه نشان مى دهد پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) علومى به انسان ها تعلیم نمود که آگاهى بر آن از غیر طریق وحى امکان پذیر نبود. توجّه داشته باشید جمله «لَم تَکُونُوا تَعْلَمُونَ »با جمله «لَمْ تَعْلَمُوا» تفاوت بسیار دارد، جمله دوم مى گوید: نمى دانستید امّا جمله اول مى گوید: نمى توانستید بدانید (دقّت کنید.)(4)

(1) . سوره جمعه، آیه 2.

(2) . سوره بقره، آیه 129.

(3)  .سوره بقره، آیه 151.

(4) . پیام قرآن جلد 7، ص 17.

سیاست عین دیانت است

وَ اللّهِ ما مُعاوِيةُ بِأَدهى مِنىّ وَ لكِنَّهُ يَغدِرُ وَ يَفجُرُ وَ لَو لا كَراهِيَّةُ الغَدرِ لَكُنتُ مِن ادهَى النَّاسِ وِ لكِن كُلُّ غَدرَةٍ كُلُّ فَجرَةٌ وَ لِكُلِّ فَجرَةٍ كَفرَةٌ وَ لِكُلِّ غادِرٍ لِواءٌ يُعرَفُ بِهِ يَومَ القِيامَةِ»«».

(سوگند به خدا، معاويه سياستمدارتر از من نيست، ولى او به حيله‏گرى و انحراف دست مى‏يازد. و اگر حيله‏گرى و مكر پردازى و انحراف از حقايق، كار پستى نبود، من از سياستمدارترين مردم بودم، ولى هر حيله‏گرى انحرافى است و هر انحرافى ظلمتى است و براى هر حيله‏گرى در روز قيامت پرچمى است كه با آن پرچم شناخته مى‏شود.)   

  بدانجهت كه على بن ابي طالب (ع) انسان‏ها را از افق والاترى مى‏ديد و با چهره‏ها و ابعاد الهى آنان آشنايى داشت، نمى‏توانست رابطه رهبرى خود را با آنان بر مبناى ارتكاب خلاف واقعيت‏ها و ارزش‏هاى اصيل استوار بسازد. اگر چه انسان‏ها را مى‏توان با هزاران قيافه مورد پيوستگى و مديريت و محبوبيت قرار داد ولى چنانكه شكل دايره بيش از يك نقطه مركزى ندارد و مى‏توان بيرون از جايگاه آن نقطه ميلياردها نقطه ثبت نمود ولى نقطه مركزى نخواهند بود، همچنان انسان موجودى است كه داراى يك نقطه مركزى است و آن قرار گرفتن او است در هدف اعلاى حيات، و هر نقطه‏اى جز اين نقطه مركزى به هر مقدار و بهر كيفيت باشد، به مركز وجودى او مربوط نيست.
در اين مورد، انعطاف انسان بهر سوى و شكل پذيرى بى‏شمار او نبايد مديريت و مربيان و رهبران را بفريبد، زيرا بشر در امتداد تاريخ در هر جامعه‏اى هم كه فرض شود، تكامل همه جانبه را نقطه مركزى خود ديده و هيچ گفتار اصيل و تحول سازنده‏اى را بدون هدف‏گيرى تكامل انجام نداده است.
معمولا انسان بهر نقطه‏اى كه در دائره موجوديتش نقش مى‏بندد، مى‏تواند انعطاف پيدا كرده و با عوامل تمايلات خود يا بعلل اجبارى آن را نقطه مركزى تلقى كند، ولى با گسترش ابعاد انسانى و با قطع نظر از آن عوامل و علل به اشتباه و خطاى خود پى مى‏برد و مى‏گويد: هر يك از آن نقطه‏هائى كه در دائره زندگيم نقش بسته است، نشان دهنده چهره خاصى از شخصيت من است، ولى كو نقطه مركزى من آيا اين سؤال كه «هدف زندگى بشر چيست» تكاپو براى پيدا كردن نقطه مركزى نيست با اين توضيح، مى‏توانيم نظريه پطروشفسكى را كه مى‏گويد: «على عليه السلام، بالكل از صفات ضرورى يك رجل دولتى و سياستمدار عادى عارى بود، غلوّ در خرده‏گيرى‏هاى اخلاقى كه ناشى از علل دينى بود (ترس از مسئوليت در برابر خداوند، ترس از مسئوليت ريختن خون مسلمانان) وى را    از اخذ تصميم باز مى‏داشت و گرايشى به مدارا در نهادش ايجاد كرده بود» مورد تأمل قرار بدهيم، زيرا با آن مختصات روحى على بن ابي طالب (ع) كه در اين مباحث مى‏بينيم، او با تمام آگاهى و هشيارى و اختيار از مكتب ماكياولى بيزارى جسته است. عبارات پطروشفسكى در مورد علی را ببینید چنين است: «على تا سرحد شور و عشق پايبند دين بود، صادق و رستگار بود. در امور اخلاقى بسيار خرده‏گير بود. از نامجويى و طمع و مال‏پرستى بدور بود و بى‏شك مردى دلير و جنگاورى با شهامت بود... على هم مردى سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولياء اللّه در وجودش جمع بود.»«» آيا چنين شخصيتى مى‏تواند از اين رشد و كمال اعلاى انسانى دست بردارد و خود را در رديف اشخاص معمولى قرار بدهد او كه با نقطه مركزى دائره وجود انسانها سرو كار دارد، چگونه مى‏تواند انعطاف و شكل‏پذيرى بى‏اساس و بى‏هدف انسان‏ها را مورد بهره‏بردارى قرار بدهد.