دلائل تنهايي امير المومنين (بخش چهارم)
این قسمت از افتخارات فلسفه سیاسی شیعه است در هیچ یک از مدل های حکومتی حاکم در دنیا از ابتدا تاکنون نمی توان مشابه حکومت علی را در رعایت حقوق شهروندی و بر قراری دموکراسی پیدا کرد. مدعیان دموکراسی کدام یک توانسته اند به مخالفین خود آنقدر آزادی داده باشند که آنها براحتی در برابر حاکم حرف های اعتراض آمیز خود را با الفاظ ناخوشایند بیان کنند و کسی مزاحم آنها نباشد این افتخار برای شیعه و تاریخ بشریت در دوره کوتاه مدت حاکمیت وصی رسول خدا امیر المومنین اتفاق افتاده است.
مواردی که تاکنون برای تنهایی تنهای تاریخ علی (ع) برشمردیم همه فرع بودند علی باوجود تضاد در خواست های او و مردم و روح قبیله گرایی و اعمال عدالت باز می توانست همه آنها را مطیع اراده خود گرداند و همانند معاویه و حجاج با تهدید و شکنجه و گرسنگی و قتل عام همه مردم را مطیع و رام گرداند ولی هیهات که او انسان بودو انسانیت او این اعمال را به دور از انسانیت می دید او بارها در رد مخالفین خود که می گفتند علی تدبیر ندارد می فرمود اگر تقوا نبود من سیاستمدارترین انسان ها بودم .و می گفت می دانم شماها را چه(قتل شکنجه و گرسنگی) اصلاح می کند و به فرمان حق در می آورد اما اصلاح شما با این روشها تباهی خود من است ومن این کار را انجام نخواهم داد.استاد شهید مطهری در کتاب جاذبه و دافعه حکایت زیر را تحت عنوان دموکراسی علی نقل می کند بنگرید:
اميرالمؤمنين با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموكراسى رفتار كرد. او خليفه است و آنها رعيتش؛ هر گونه اعمال سياستى برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتى سهميه آنان را از بيت المال قطع نكرد، به آنها نيز همچون ساير افراد مىنگريست. اين مطلب در تاريخ زندگى على عجيب نيست اما چيزى است كه در دنيا كمتر نمونه دارد. آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبرو مىشدند و صحبت مىكردند، طرفين استدلال مىكردند، استدلال يكديگر را جواب مىگفتند.
شايد اين مقدار آزادى در دنيا بىسابقه باشد كه حكومتى با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسى رفتار كرده باشد. مىآمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازيت ايجاد مىكردند. روزى اميرالمؤمنين بر منبر بود. مردى آمد و سؤالى كرد. على بالبديهه جواب گفت. يكى از خارجيها از بين مردم فرياد زد: «قاتَلَهُ اللَّهُ ما افْقَهَهُ» (خدا بكشد اين را، چقدر دانشمند است!). ديگران خواستند متعرضش شوند اما على فرمود رهايش كنيد، او به من تنها فحش داد
۴ . اجتناب از ابزارهاى نامشروع در اجراى فرمان
جامعه انسانى ـ بدان گونه كه بايد
باشد ـ جامعه اى است سرشار از ارزش هاى انسانى؛ جامعه اى است كه قانون و عدالت،
روابط را ايجاد مى كند و يا پيوندها را مى گسلد، سركشى ها را مى زدايد و ناهنجارى
ها را هنجار مى بخشد. امّا روشن است كه دست يافتن به چنين مرحله اى در جامعه
انسانى، تا چه حدّى دشوار است. جامعه اى كه امام على عليه السلام بر آن حكومت مى
كند، چگونه است؟ گرايش هاى مردمى در سطح عمومى آن، چه سان است؟ كشش ها و كوشش هاى
عموم مردم، بر چه اساسى رقم مى خورد ؟
بر جامعه آن روز، ۲۵ سال، كسانى ديگر حكومت كرده اند؛ حكومت هايى كه بويژه در سال هاى
پايانى با سركشى ها، انتقادها و رويارويى ها رو به رو بوده اند و آن گاه، در برابر
آنها خشونت ها، برخوردهاى تند، سياست كردن ها و گاه زندان، شكنجه و خشونت، به كار
رفته است.
جامعه در سطح عامّه، با قانون و ارزش آن به درستى آشنا نشده بودند و حاكمان، بر
اين نَمَط در ميان مردم حكم مى راندند. حاكمان ، هرجا در اجراى خواست هاى خود، از
مردمْ ناهنجارى مى ديدند، زور، خشونت و غلبه با قدرت را نه راه پايانى، كه آغازين راه مى دانستند و بدان عمل
مى كردند.
در سياست اموى، هدف، وسيله را توجيه مى كند و سياستمدار، از هر گونه ابزارى، حتى
نامشروع و با هر كيفيتى در اجراى سياست و برنامه ها و فرمان هايش بهره مى گيرد.
رهبر اين سياست، با كسانى به زبان تطميع سخن مى گويد و با ديگرانى به زبان تهديد،
و سرانجام، با كسانى به زبان تزوير. معاويه، با بهره گيرى از چنين سياستى بر شامْ
حكم مى رانْد و شايد حفظ منافع ملّىِ(!) شام، چنين اقتضا مى كرد و او چنان مى كرد.
امّا على عليه السلام چه كند؟ در سياست علوى كه استفاده از ابزار نامشروع براى
اجراى سياست ها روا نيست و رهبر مردم، تنها با زبان توجيه و تبيين و تعليمْ سخن مى
گويد، و نه زبان تطميع به كار مى گيرد و نه با تزوير و تهديد و خشونتْ عمل مى كند،
چگونه بايد مردمانى را كه بدان شيوه خو كرده اند، به راه آورد.
شگفت آورْ اين كه توده مردم شام، بدون اين كه از معاويه چيزى دريافت كنند، تنها با
سياست تزوير، تطميع و تهديد، بدون چون و چرا از او اطاعت مى كردند؛ امّا توده مردم
كوفه، با اين كه در كنار امام عليه السلام از منافع مادّى نيز بى بهره نبودند،
فرمان نمى بردند. سخن امام عليه السلام در اين باره، چنين است:
أوَلَيسَ عَجَبا أنَّ مُعاوِيَةَ يَدعُو الجُفاةَ الطَّغامَ فَيَتَّبِعونَهُ عَلى
غَيرِ مَعونَةٍ ولا عَطاءٍ ، وأنَا أدعوكُم ـ وأنتُم تَريكَةُ الإِسلامِ ،
وبَقِيَّةُ النّاسِ ـ إلَى المَعونَةِ أو طائِفَةٍ مِنَ العَطاءِ ، فَتَفَرَّقونَ
عَنّي وتَختَلِفونَ عَلَيَّ؟ !
آيا شگفت نيست كه معاويه، جفاكاران فرومايه را مى خوانَد و بى آن كه به آنان كمك و
بخششى كند، او را پيروى مى كنند؛ ولى من شما را ـ كه يادگار اسلام و بازمانده
مردميد ـ ، با كمك مالى و بخشش فرا مى خوانم و از گِرد من پراكنده مى شويد و با من
ناسازگارى مى كنيد.
امام عليه السلام خوب مى دانست كه
جامعه، در سطحى از آگاهى نيست كه سخنان از سرِ سوز و پيراسته از شائبه هاى او را
دريابد. مى دانست كه با خشونت و تهديد، بسيارى و حتى كسانى از بلندپايگان را مى
توان به اطاعت وا داشت و كارها را، گرچه موقّت، به سامان آورد؛ ولى او چنين نكرد و
فرمود:
لَقَد كُنتُ أمسِ أميرا ، فَأَصبَحتُ اليَومَ مَأمورا ، وكُنتُ أمسِ ناهِيا ،
فَأَصبَحتُ اليَومَ مَنهِيّا ، وقَد أحبَبتُمُ البَقاءَ ولَيسَ لي أن أحمِلَكُم
عَلى ماتَكرَهونَ . ۱
بدانيد كه من ديروز امير مؤمنان بودم ؛ ولى امروزْ فرمانبردارم ، و بازمى داشتم ،
و امروزْ خود ، باز داشته مى شوم . شما ماندن را دوست مى داريد و براى من [ روا
]نيست كه وا دارم شما را بر آنچه خوش نمى داريد .
در سياست علوى، دستيابى به اهداف، در صورتى صحيح است كه مردمان، آزادانه بينديشند
و برنامه هاى اصلاحى را برگزينند و بدان، گردن نهند. امام عليه السلام هرگز روا
نمى داشت كه آنچه را حق و استوار مى دانست ، با زبان شمشير و خشونت، به مردمان
بقبولاند و آنان را به اطاعت وا دارد؛ چرا كه در نهايت، مردم، راهى را برخواهند
گزيد كه بدان دل بسته اند.
به ديگر سخن، اگر اين پرسش را در پيش ديدِ امام على عليه السلام بنهيد كه: «چرا
مردم تنهايت گذاشتند؟»، امام عليه السلام در پاسخ مى گويد: من حاضر نبودم با زبان
شمشير، آنان را به فرمانبرى وا دارم. آنان نيز متأسّفانه به لحاظ فرهنگى و ساخت
اجتماعى و شيوه هايى كه بر آنها رفته بود و بدانها خو گرفته بودند، چنان نبودند كه
ارج و عظمت اين راه را بفهمند و بدان گردن نهند.
امام عليه السلام بر اين باور بود كه با خشونت، مشكل حكومت به گونه اى زودگذر، حل
مى شود؛ امّا آن حاكميت و حكومت، ديگر علوى نخواهد بود. امام عليه السلام اين
حقيقت را بارها بيان كرده است:
يا أهلَ الكوفَةِ! أتَروني لا
أعلَمُ ما يُصلِحُكُم ، بَلى، ولكِنّي أكرَهُ أن اُصلِحَكُم بِفَسادِ نَفسي .
اى كوفيان! آيا گمان مى كنيد كه نمى دانم چه چيزى شما را اصلاح مى كند؟ چرا ؛ ولى
خوش نمى دارم شما را با تباه ساختن خويش ، به راه آورم .
و باز فرمود:
ولَقَد عَلِمتُ أنَّ الَّذي يُصلِحُكُم هُوَ السَّيفُ ، وما كُنتُ مُتَحَرِّيا
صَلاحَكُم بِفَسادِ نَفسي ولكِن سَيُسَلِّطُ عَلَيكُم بَعدي سُلطانٌ صَعبٌ .
مى دانم آنچه شما را اصلاح مى كند ، شمشير است ؛ ولى من اصلاح شما را با تباه كردن
خويش نمى جويم . ليكن پس از من ، حكومتى خشن بر شما مسلّط خواهد گرديد .
امام على عليه السلام تصريح مى كند كه راه تعامل با مردم و سر به راه كردن آنان را
با زبان خشونت و شمشير مى داند و مى تواند با شمشير، كژى هاى آنان را راست كند و
سركشان را به اطاعت وا دارد؛ امّا اين كار را نمى كند. او مى فرمايد: اصلاح شما با
بهره گيرى از خشونت، بهايى دارد و آن، تباه ساختن ارزش هاى اخلاقى است كه حاضر
نيستم چنين بهايى را بپردازم. اين، نه با خوى من سازگار است و نه با فلسفه حكومت
من؛ امّا بدانيد كه پس از من، روزگار دشوارى در انتظار شماست. شما با اين رفتارها
و برخوردها، زمينه را براى حكومت كسانى آماده مى سازيد كه با شما جز با زبان
شمشير، سخن نخواهند گفت و به شما هرگز رحم نخواهند كرد:
لا يُصلِحُ لَكُم ـ يا أهلَ العِراقِ ـ إلّا مَن أخزاكُم وأخزاهُ اللّه ُ .
اصلاح نمى كند شما را ـ اى مردمان عراق ـ ، مگر آن كه خوارتان كند ، وخداوند نيز
او را خوار گرداند .
تحقّق پيشگويى هاى امام على عليه السلام
بدين سان، امام عليه السلام با
اين سوز و گدازها، مظلومانه از ميان مردم رفت؛ در حالى كه از دست مردم، شكوه مى
كرد. به گفته او:
إن كانَتِ الرَّعايا قَبلي لَتَشكوا حَيفَ رُعاتِها و إنَّني اليَومَ لَأَشكو
حَيفَ رَعِيَّتي .
اگر شهروندان ، پيش از من از ستم زمامداران شكايت مى كردند ، به درستى كه من امروز
از ستم شهروندان ، شِكوه دارم .
او به مردم گفته بود كه ظلم مردم به زمامدار و پيشواىِ عادل نيز چونان عملكرد
زمامدار و پيشواىِ ستم گستر، براى جامعه خطرناك است؛ و جامعه اى كه حقِّ زمامدار و
امامِ عادل را نمى گزارد و از اطاعت او و همبستگى و همدلى با او ـ كه برترين حقّ
پيشواست ـ تن مى زند، در چنگال فتنه خواهد افتاد و در آتش سقوط، خواهد سوخت:
... و إذا غَلَبَتِ الرَّعِيَةُ واِلَيها أو أجحَفَ الوالي بِرَعِيَّتِةِ اختَلَفَ
هُنالِكَ الكَلِمَةُ وظَهَرَت مَعالِمُ الجَورِ وكَثُرَ الإِدغالُ في الدّينِ
وتُرِكَت مَحاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالهَوى وعُطِّلَتِ الأَحكامُ وكَثُرَت
عِلَلُ النُّفوسِ . فَلا يُستَوحَشُ لِعَظيمِ حَقٍّ عُطِّلَ ولا لِعَظيمِ باطِلٍ
فُعِلَ فَهُنالِكَ تَذِلُّ الأَبرارُ وتَعِزُّ الأَشرارُ وتَعظُمُ تَبِعاتُ اللّه
ِ عِندَ العِبادِ .
و اگر شهروند بر زمامدار چيره گردد يا زمامدار بر شهروند ستم كند ، اختلافِ كلمه
پديدار گردد و نشانه هاى جور ، آشكار گردد و تبهكارى در دينْ بسيار شود و راه روشن
سنّت ها رها گردد ، از روى هوا رفتار شود و بيمارْدلى فراوان گردد و بيمى نباشد كه
حقّى بزرگ ، معطّل ماند يا باطلى سترگ ، انجام شود . در اين هنگام ، نيكانْ خوار
شوند و بدكارانْ بزرگ مقدار، و عقوبت هاىالهى بر بندگان ، بزرگ گردد .
سى و چهار سال پس از شهادت امام على عليه السلام پيشگويى آن بزرگوار درباره
كوفيان، به روشنى تحقّق يافت. به روزگار خلافت عبد الملك بن مروان، گروهى از خوارج
كه «اَزارقه» ناميده مى شدند، در ناحيه اهواز، عليه حكومت مركزى قيام كردند. تنها
نقطه اى كه مى توانست بدان جا نيرو گسيل كند، كوفه بود. مردم، زير بار نرفتند و از
رفتن به نبرد، تَن زدند. عبد الملك در خطابه اى حماسى، از خواص و نزديكانش چاره
جويى كرد و گفت:
فَمَن يَنتَدِبُ لَهُم مِنكُم بِسَيفٍ قاطِعٍ وسِنانٍ لامِعٍ؟
چه كسى براى آنان داوطلب مى شود ، با شمشيرى بُرنده و نيزه اى آبديده ؟
همه سكوت كردند. حَجّاج بن يوسف كه به تازگى عبد اللّه بن زبير را در مكّه سركوب
كرده بود ، به پا خاست و اعلام آمادگى كرد؛ امّا عبد الملك، نپذيرفت و ضمن اشاره
به مشكل اعزام نيرو به جبهه اهواز، از آنان خواست كه توانمندترينْ افرادِ خود را
براى امارت عراق و جنگ با ازارقه، نامزد كنند. باز هم تنها كسى كه اعلام آمادگى كرد،
حجّاج بن يوسف بود.
نكته جالبْ اين است كه عبد الملك، از حَجّاج مى پرسد كه چگونه مى خواهد اين مردم
سركش و گريزپا را به پيروى وا دارد:
إنَّ لِكُلِّ أميرٍ آلَةً وقَلائِدَ ، فَما آلَتُكَ وقَلائِدُكَ؟
هر اميرى ابزار و گردن افزارى دارد . ابزار و گردن افزار تو چيست؟
و حَجّاج پاسخ مى دهد كه : زبان شمشير و ابزار خشونت! با آنان با زبان شمشير سخن
خواهد گفت و تازيانه خشونت را برخواهد كشيد. سياست تهديد و تطميع راخواهد گستراند
و ريشه مخالفان را از بُنْ برخواهد كَند:
فَمَن نازَعَني قَصَمتُهُ ومَن دَنا مِنّي أكرَمتُهُ ، ومَن نَأى عَنّي طَلَبتُهُ
ومَن ثَبَتَ لي طاعَنتُهُ ومَن ولِيَ عَنّي لَحِقتُهُ ومن أدرَكتُهُ قَتَلْتُهُ
... إنَ آلَتي : أزرَعُ بِدِرهَمِكَ مَن يُواليكَ ، وأحصِدُ بِسَيفِكَ مَن
يُعاديكَ . ۱
آن كه با من بستيزد ، او را بشكنم ، و آن كه به من نزديك شود ، بزرگش شمارم . آن
كه از من دور شود ، در جستجويش باشم ، و آن كه در برابرم پايدارى كند ، بر او آسيب
رسانم ، و آن كه بر من پشت كند ، به دنبالش روم، و آن را كه بيابم ، بكشم ... به
درستى كه ابزارم اين است : زَرَت را در دوستانت كِشت مى كنم، و با شمشيرت ، آن را
كه با تو دشمنى كند ، درو مى كنم !
عبد الملك، اين شيوه را پسنديد و به سال ۷۴ هجرى، حجّاج را به حكومت كوفه و بصره گمارد و او
در نخستين رويارويى با مردم، در خطابه اى هشدار دهنده به مردم گفت:
به درستى كه سرهايى مى بينم كه رسيده اند و هنگام چيدن آنها رسيده است و من عهده
دار اين كارم و گويا به خون ها مى نگرم كه ميان عمامه ها و ريش ها موج مى زند ...
بدانيد كه من چيزى را وعده ندهم ، جز آن كه بدان عمل كنم ، و چيزى را بر زبان
نياورم ، جز آن كه به اجرا گذارم ، و نزديك نشوم ، مگر آن كه بفهمم ، و دور نشوم ،
مگر آن كه بشنوم .
پس بپرهيزيد از اين فريادها ، تجمّع ها ، قهرمان بازى ها ، قيل و قال ها ، و اين
كه فلانى چه مى گويد و كار فلانى به كجا مى انجامد .
شما را چه مى شود ، اى مردم عراق؟ اى جدايى طلبان؟ اى اهل نفاق و اخلاق زشت؟ همانا
شما ساكنان قريه اى هستيد كه [ به فرموده خداوند] «امن و امانبود و روزى اش از هرسو فراوان مى رسيد . پس [ساكنانش ]نعمت هاى خدا را
ناسپاسى كردند و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند ، طعم گرسنگى و هراس را به
آنان چشانيد ...» .
بدانيد كه شمشيرم به زودى از خون شما سيراب گردد و پوستتان را جدا كند . پس هركه
مى خواهد ، خون خود را حفظ كند
حجّاج در همان آغازين سخن خود، نشان داد كه از چشمانش مرگ مى بارد و از شمشيرش
خون. او با تندترين و تحقيرآميزترين تعبيرها و عناوين، با كوفيان سخن گفت و فرجام
سركشى ها را نشان داد و به صراحت گفت كه شمشيرش را از خونِ كسانى كه از پيروى او
تن زنند و آهنگ گردنفرازى داشته باشند، سيراب خواهد كرد. پس از اين سخنرانى هول
انگيز كه از كلمه كلمه آن خون مى باريد، در دومين روز حكومتش ، بيانيه اى صادر كرد
كه آن را در كوى ها و برزن هاى كوفه، جار زدند:
ألا! إنَّنا قَد أجَّلنا مَن كانَ مِن أصحابِ المُهَلبِ ثَلاثا ، فَمَن أصَبنا
بَعدَ ذلِكَ فَعُقوبَتُهُ ضَربُ عُنُقِهِ .
بدانيد كه ما به ياران مُهلّب ،
سه روز مهلت داديم و هركه را پس از آن بگيريم ، كيفرش زدنِ گردن اوست .
و براى اين كه نشان دهد اين بيانيه بدون هيچ ترديدى اجرا خواهد شد، به فرمانده
نيروى انتظامى و حاجب خود، زياد بن عروه دستور داد كه شمارى از سپاه در شهر بگردند
و مردم را به جبهه اعزام كنند و هر آن كه را تأخير كرد و يا امتناع ورزيد،بكشند.
و بدين گونه، همه نيروهايى كه مهلَّب بن ابى صفره را ـ كه از جانب او فرماندهى جنگ
با ازارقه را به عهده داشت ـ تنها گذاشته بودند،به جبهه بازگشتند و حتّى يك نفر هم
تخلّف نكرد.
بدين سان، عبد الملك، با اجراى سياست تهديد و تطميع در گستره جامعه آن روز، تمام
مخالفان حكومت مركزى را سركوب كرد و در سال ۷۵ هجرى با خاطرى آسوده،
راهى حج شد! يعقوبى مى نويسد:
ولما استقامت الأمور لعبد الملك وصلحت البلدان ولم تبق ناحيه تحتاج إلى صلاحها
والإهتمام بها ، خرج حاجّا سنة ۷۵ .
و چون كارها به سود عبد الملك ، سامان گرفت و شهرها آرامش يافت و منطقه اى نماند
كه نيازمند ساماندهى و توجّه بدان باشد ، در سال ۷۵ هجرى براى حج گزاردن ،
بيرون رفت .
اصلاح، رام كردن و ايجاد آرامش در زير برق شمشير! اين، همان اصلاحى است كه امام
على عليه السلام آن را به بهاى فاسد شدن اصلاح كننده مى دانست و حاضر نبود بپذيرد
و جامعه را بدين گونه به «صلاح» آورَد. او نمى توانست به سياستى تن در دهد كه مشكل
حكومت را به بهاى تباه ساختن ارزش هاى انسانى حل مى كند.
چنين جامعه اى و چنين مشكل زدايى ها و راه حل هايى چه نيازى به برانگيخته شدن
رسولان دارد؟ و چه نيازى به رهبران الهى و چه نيازى به على عليه السلام دارد؟ در
چنين سياستى، حكومت علوى بى مفهوم است. هركس كه زورى در بازو داشته باشد و دريدگى
اى در عمل، عاطفه را به يك سو نهد و خِرد انسانى را به سويى ديگر، كرامت هاى
اخلاقى را وا بنهد و به هر آنچه بر چيرگى اش كارآمد است، روى آورد، مى تواند حكومت
كند.
در حكومت على عليه السلام ارزش ها اصالت دارند. او به هيچ بهايى حاضر نيست ارزش
هاى انسانى و اسلامى را قربانى كند . حكومتى كه در آن ارزش ها قربانى مى شوند و
معيارها و ارزش هاى انسانى در مسلخ مصالح زمامدارى گردن زده مى شوند، حكومتى
شيطانى و اموى است. اين گونه حكومت ها علوى و اسلامى نخواهند بود، گرچه عنوان على
عليه السلام و اسلام را نيز يدك بكشند.
اكنون اين را نيز بيفزاييم كه در جهان امروز، سياست شمشير و زور و خشونت، ديگر
كارآيى ندارد. ابزارهاى نظامى، به تدريج ، كارآيى خود را از دست مى دهند و
زمامداران، با شيوه هاى جديدى حكومت ها را پى مى نهند. اكنون ارزش هاى انسانى به
گونه اى ديگر قربانى مى شوند و بردن عدالت اجتماعى به مسلخ اصلاحات اقتصادى و خُرد
كردن فرودستان در زير بار پيشرفت هاى اقتصادى ، از جمله اين سياست هاست.