دلائل تنهايي  امير المومنين (بخش چهارم)

بنگرید:

این قسمت از افتخارات فلسفه سیاسی شیعه است در هیچ یک از مدل های حکومتی حاکم در دنیا از ابتدا تاکنون نمی توان مشابه حکومت علی را در رعایت حقوق شهروندی و بر قراری دموکراسی  پیدا کرد. مدعیان دموکراسی کدام یک توانسته اند به مخالفین خود آنقدر آزادی داده باشند که آنها براحتی در برابر حاکم حرف های اعتراض آمیز خود را با الفاظ ناخوشایند بیان کنند و کسی مزاحم آنها نباشد این افتخار برای شیعه و تاریخ بشریت در دوره کوتاه مدت حاکمیت وصی رسول خدا امیر المومنین اتفاق افتاده است.

 مواردی که تاکنون برای تنهایی تنهای تاریخ علی (ع) برشمردیم همه فرع بودند علی باوجود تضاد در خواست های او و مردم و روح قبیله گرایی و اعمال عدالت باز می توانست همه آنها را مطیع اراده خود گرداند و همانند معاویه و حجاج با تهدید و شکنجه و گرسنگی و قتل عام همه مردم را مطیع و رام گرداند ولی هیهات که او انسان بودو انسانیت او این اعمال را به دور از انسانیت می دید او بارها در رد مخالفین خود که می گفتند علی تدبیر ندارد می فرمود اگر تقوا نبود من سیاستمدارترین انسان ها بودم .و می گفت می دانم شماها را چه(قتل شکنجه و گرسنگی) اصلاح می کند و به فرمان حق در می آورد اما اصلاح شما با این روشها تباهی خود من است ومن این کار را انجام نخواهم داد.استاد شهید مطهری در کتاب جاذبه و دافعه حکایت زیر را تحت عنوان دموکراسی علی نقل می کند بنگرید:

اميرالمؤمنين با خوارج در منتهى‏ درجه آزادى و دموكراسى رفتار كرد. او خليفه است و آنها رعيتش؛ هر گونه اعمال سياستى برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتى سهميه آنان را از بيت المال قطع نكرد، به آنها نيز همچون ساير افراد مى‏نگريست. اين مطلب در تاريخ زندگى على عجيب نيست اما چيزى است كه در دنيا كمتر نمونه دارد. آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبرو مى‏شدند و صحبت مى‏كردند، طرفين استدلال مى‏كردند، استدلال يكديگر را جواب مى‏گفتند.

شايد اين مقدار آزادى در دنيا بى‏سابقه باشد كه حكومتى با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسى رفتار كرده باشد. مى‏آمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازيت ايجاد مى‏كردند. روزى اميرالمؤمنين بر منبر بود. مردى آمد و سؤالى كرد. على بالبديهه جواب گفت. يكى از خارجيها از بين مردم فرياد زد: «قاتَلَهُ اللَّهُ ما افْقَهَهُ» (خدا بكشد اين را، چقدر دانشمند است!). ديگران خواستند متعرضش شوند اما على فرمود رهايش كنيد، او به من تنها فحش داد

               ۴ . اجتناب از ابزارهاى نامشروع در اجراى فرمان

جامعه انسانى ـ بدان گونه كه بايد باشد ـ جامعه اى است سرشار از ارزش هاى انسانى؛ جامعه اى است كه قانون و عدالت، روابط را ايجاد مى كند و يا پيوندها را مى گسلد، سركشى ها را مى زدايد و ناهنجارى ها را هنجار مى بخشد. امّا روشن است كه دست يافتن به چنين مرحله اى در جامعه انسانى، تا چه حدّى دشوار است. جامعه اى كه امام على عليه السلام بر آن حكومت مى كند، چگونه است؟ گرايش هاى مردمى در سطح عمومى آن، چه سان است؟ كشش ها و كوشش هاى عموم مردم، بر چه اساسى رقم مى خورد ؟
بر جامعه آن روز، ۲۵
سال، كسانى ديگر حكومت كرده اند؛ حكومت هايى كه بويژه در سال هاى پايانى با سركشى ها، انتقادها و رويارويى ها رو به رو بوده اند و آن گاه، در برابر آنها خشونت ها، برخوردهاى تند، سياست كردن ها و گاه زندان، شكنجه و خشونت، به كار رفته است.
جامعه در سطح عامّه، با قانون و ارزش آن به درستى آشنا نشده بودند و حاكمان، بر اين نَمَط در ميان مردم حكم مى راندند. حاكمان ، هرجا در اجراى خواست هاى خود، از مردمْ ناهنجارى مى ديدند، زور، خشونت و غلبه با قدرت را نه راه پايانى، كه آ
غازين راه مى دانستند و بدان عمل مى كردند.
در سياست اموى، هدف، وسيله را توجيه مى كند و سياستمدار، از هر گونه ابزارى، حتى نامشروع و با هر كيفيتى در اجراى سياست و برنامه ها و فرمان هايش بهره مى گيرد. رهبر اين سياست، با كسانى به زبان تطميع سخن مى گويد و با ديگرانى به زبان تهديد، و سرانجام، با كسانى به زبان تزوير. معاويه، با بهره گيرى از چنين سياستى بر شامْ حكم مى رانْد و شايد حفظ منافع ملّىِ(!) شام، چنين اقتضا مى كرد و او چنان مى كرد.
امّا على عليه السلام چه كند؟ در سياست علوى كه استفاده از ابزار نامشروع براى اجراى سياست ها روا نيست و رهبر مردم، تنها با زبان توجيه و تبيين و تعليمْ سخن مى گويد، و نه زبان تطميع به كار مى گيرد و نه با تزوير و تهديد و خشونتْ عمل مى كند، چگونه بايد مردمانى را كه بدان شيوه خو كرده اند، به راه آورد.
شگفت آورْ اين كه توده مردم شام، بدون اين كه از معاويه چيزى دريافت كنند، تنها با سياست تزوير، تطميع و تهديد، بدون چون و چرا از او اطاعت مى كردند؛ امّا توده مردم كوفه، با اين كه در كنار امام عليه السلام از منافع مادّى نيز بى بهره نبودند، فرمان نمى بردند. سخن امام عليه السلام در اين باره، چنين است:
أوَلَيسَ عَجَبا أنَّ مُعاوِيَةَ يَدعُو الجُفاةَ الطَّغامَ فَيَتَّبِعونَهُ عَلى غَيرِ مَعونَةٍ ولا عَطاءٍ ، وأنَا أدعوكُم ـ وأنتُم تَريكَةُ الإِسلامِ ، وبَقِيَّةُ النّاسِ ـ إلَى المَعونَةِ أو طائِفَةٍ مِنَ العَطاءِ ، فَتَفَرَّقونَ عَنّي وتَختَلِفونَ عَلَيَّ؟ !
آيا شگفت نيست كه معاويه، جفاكاران فرومايه را مى خوانَد و بى آن كه به آنان كمك و بخششى كند، او را پيروى مى كنند؛ ولى من شما را ـ كه يادگار اسلام و بازمانده مردميد ـ ، با كمك مالى و بخشش فرا مى خوانم و از گِرد من پراكنده مى شويد و با من ناسازگارى مى كنيد.

امام عليه السلام خوب مى دانست كه جامعه، در سطحى از آگاهى نيست كه سخنان از سرِ سوز و پيراسته از شائبه هاى او را دريابد. مى دانست كه با خشونت و تهديد، بسيارى و حتى كسانى از بلندپايگان را مى توان به اطاعت وا داشت و كارها را، گرچه موقّت، به سامان آورد؛ ولى او چنين نكرد و فرمود:
لَقَد كُنتُ أمسِ أميرا ، فَأَصبَحتُ اليَومَ مَأمورا ، وكُنتُ أمسِ ناهِيا ، فَأَصبَحتُ اليَومَ مَنهِيّا ، وقَد أحبَبتُمُ البَقاءَ ولَيسَ لي أن أحمِلَكُم عَلى ماتَكرَهونَ . ۱

بدانيد كه من ديروز امير مؤمنان بودم ؛ ولى امروزْ فرمانبردارم ، و بازمى داشتم ، و امروزْ خود ، باز داشته مى شوم . شما ماندن را دوست مى داريد و براى من [ روا ]نيست كه وا دارم شما را بر آنچه خوش نمى داريد .
در سياست علوى، دستيابى به اهداف، در صورتى صحيح است كه مردمان، آزادانه بينديشند و برنامه هاى اصلاحى را برگزينند و بدان، گردن نهند. امام عليه السلام هرگز روا نمى داشت كه آنچه را حق و استوار مى دانست ، با زبان شمشير و خشونت، به مردمان بقبولاند و آنان را به اطاعت وا دارد؛ چرا كه در نهايت، مردم، راهى را برخواهند گزيد كه بدان دل بسته اند.
به ديگر سخن، اگر اين پرسش را در پيش ديدِ امام على عليه السلام بنهيد كه: «چرا مردم تنهايت گذاشتند؟»، امام عليه السلام در پاسخ مى گويد: من حاضر نبودم با زبان شمشير، آنان را به فرمانبرى وا دارم. آنان نيز متأسّفانه به لحاظ فرهنگى و ساخت اجتماعى و شيوه هايى كه بر آنها رفته بود و بدانها خو گرفته بودند، چنان نبودند كه ارج و عظمت اين راه را بفهمند و بدان گردن نهند.
امام عليه السلام بر اين باور بود كه با خشونت، مشكل حكومت به گونه اى زودگذر، حل مى شود؛ امّا آن حاكميت و حكومت، ديگر علوى نخواهد بود. امام عليه السلام اين حقيقت را بارها بيان كرده است:

يا أهلَ الكوفَةِ! أتَروني لا أعلَمُ ما يُصلِحُكُم ، بَلى، ولكِنّي أكرَهُ أن اُصلِحَكُم بِفَسادِ نَفسي .
اى كوفيان! آيا گمان مى كنيد كه نمى دانم چه چيزى شما را اصلاح مى كند؟ چرا ؛ ولى خوش نمى دارم شما را با تباه ساختن خويش ، به راه آورم .
و باز فرمود:
ولَقَد عَلِمتُ أنَّ الَّذي يُصلِحُكُم هُوَ السَّيفُ ، وما كُنتُ مُتَحَرِّيا صَلاحَكُم بِفَسادِ نَفسي ولكِن سَيُسَلِّطُ عَلَيكُم بَعدي سُلطانٌ صَعبٌ .

مى دانم آنچه شما را اصلاح مى كند ، شمشير است ؛ ولى من اصلاح شما را با تباه كردن خويش نمى جويم . ليكن پس از من ، حكومتى خشن بر شما مسلّط خواهد گرديد .
امام على عليه السلام تصريح مى كند كه راه تعامل با مردم و سر به راه كردن آنان را با زبان خشونت و شمشير مى داند و مى تواند با شمشير، كژى هاى آنان را راست كند و سركشان را به اطاعت وا دارد؛ امّا اين كار را نمى كند. او مى فرمايد: اصلاح شما با بهره گيرى از خشونت، بهايى دارد و آن، تباه ساختن ارزش هاى اخلاقى است كه حاضر نيستم چنين بهايى را بپردازم. اين، نه با خوى من سازگار است و نه با فلسفه حكومت من؛ امّا بدانيد كه پس از من، روزگار دشوارى در انتظار شماست. شما با اين رفتارها و برخوردها، زمينه را براى حكومت كسانى آماده مى سازيد كه با شما جز با زبان شمشير، سخن نخواهند گفت و به شما هرگز رحم نخواهند كرد:
لا يُصلِحُ لَكُم ـ يا أهلَ العِراقِ ـ إلّا مَن أخزاكُم وأخزاهُ اللّه ُ .

اصلاح نمى كند شما را ـ اى مردمان عراق ـ ، مگر آن كه خوارتان كند ، وخداوند نيز او را خوار گرداند .

تحقّق پيشگويى هاى امام على عليه السلام

بدين سان، امام عليه السلام با اين سوز و گدازها، مظلومانه از ميان مردم رفت؛ در حالى كه از دست مردم، شكوه مى كرد. به گفته او:
إن كانَتِ الرَّعايا قَبلي لَتَشكوا حَيفَ رُعاتِها و إنَّني اليَومَ لَأَشكو حَيفَ رَعِيَّتي .

اگر شهروندان ، پيش از من از ستم زمامداران شكايت مى كردند ، به درستى كه من امروز از ستم شهروندان ، شِكوه دارم .
او به مردم گفته بود كه ظلم مردم به زمامدار و پيشواىِ عادل نيز چونان عملكرد زمامدار و پيشواىِ ستم گستر، براى جامعه خطرناك است؛ و جامعه اى كه حقِّ زمامدار و امامِ عادل را نمى گزارد و از اطاعت او و همبستگى و همدلى با او ـ كه برترين حقّ پيشواست ـ تن مى زند، در چنگال فتنه خواهد افتاد و در آتش سقوط، خواهد سوخت:
... و إذا غَلَبَتِ الرَّعِيَةُ واِلَيها أو أجحَفَ الوالي بِرَعِيَّتِةِ اختَلَفَ هُنالِكَ الكَلِمَةُ وظَهَرَت مَعالِمُ الجَورِ وكَثُرَ الإِدغالُ في الدّينِ وتُرِكَت مَحاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالهَوى وعُطِّلَتِ الأَحكامُ وكَثُرَت عِلَلُ النُّفوسِ . فَلا يُستَوحَشُ لِعَظيمِ حَقٍّ عُطِّلَ ولا لِعَظيمِ باطِلٍ فُعِلَ فَهُنالِكَ تَذِلُّ الأَبرارُ وتَعِزُّ الأَشرارُ وتَعظُمُ تَبِعاتُ اللّه ِ عِندَ العِبادِ .

و اگر شهروند بر زمامدار چيره گردد يا زمامدار بر شهروند ستم كند ، اختلافِ كلمه پديدار گردد و نشانه هاى جور ، آشكار گردد و تبهكارى در دينْ بسيار شود و راه روشن سنّت ها رها گردد ، از روى هوا رفتار شود و بيمارْدلى فراوان گردد و بيمى نباشد كه حقّى بزرگ ، معطّل ماند يا باطلى سترگ ، انجام شود . در اين هنگام ، نيكانْ خوار شوند و بدكارانْ بزرگ مقدار، و عقوبت هاىالهى بر بندگان ، بزرگ گردد .
سى و چهار سال پس از شهادت امام على عليه السلام پيشگويى آن بزرگوار درباره كوفيان، به روشنى تحقّق يافت. به روزگار خلافت عبد الملك بن مروان، گروهى از خوارج كه «اَزارقه» ناميده مى شدند، در ناحيه اهواز، عليه حكومت مركزى قيام كردند. تنها نقطه اى كه مى توانست بدان جا نيرو گسيل كند، كوفه بود. مردم، زير بار نرفتند و از رفتن به نبرد، تَن زدند. عبد الملك در خطابه اى حماسى، از خواص و نزديكانش چاره جويى كرد و گفت:
فَمَن يَنتَدِبُ لَهُم مِنكُم بِسَيفٍ قاطِعٍ وسِنانٍ لامِعٍ؟

چه كسى براى آنان داوطلب مى شود ، با شمشيرى بُرنده و نيزه اى آبديده ؟
همه سكوت كردند. حَجّاج بن يوسف كه به تازگى عبد اللّه بن زبير را در مكّه سركوب كرده بود ، به پا خاست و اعلام آمادگى كرد؛ امّا عبد الملك، نپذيرفت و ضمن اشاره به مشكل اعزام نيرو به جبهه اهواز، از آنان خواست كه توانمندترينْ افرادِ خود را براى امارت عراق و جنگ با ازارقه، نامزد كنند. باز هم تنها كسى كه اعلام آمادگى كرد، حجّاج بن يوسف بود.
نكته جالبْ اين است كه عبد الملك، از حَجّاج مى پرسد كه چگونه مى خواهد اين مردم سركش و گريزپا را به پيروى وا دارد:
إنَّ لِكُلِّ أميرٍ آلَةً وقَلائِدَ ، فَما آلَتُكَ وقَلائِدُكَ؟

هر اميرى ابزار و گردن افزارى دارد . ابزار و گردن افزار تو چيست؟
و حَجّاج پاسخ مى دهد كه : زبان شمشير و ابزار خشونت! با آنان با زبان شمشير سخن خواهد گفت و تازيانه خشونت را برخواهد كشيد. سياست تهديد و تطميع راخواهد گستراند و ريشه مخالفان را از بُنْ برخواهد كَند:
فَمَن نازَعَني قَصَمتُهُ ومَن دَنا مِنّي أكرَمتُهُ ، ومَن نَأى عَنّي طَلَبتُهُ ومَن ثَبَتَ لي طاعَنتُهُ ومَن ولِيَ عَنّي لَحِقتُهُ ومن أدرَكتُهُ قَتَلْتُهُ ... إنَ آلَتي : أزرَعُ بِدِرهَمِكَ مَن يُواليكَ ، وأحصِدُ بِسَيفِكَ مَن يُعاديكَ .
۱
آن كه با من بستيزد ، او را بشكنم ، و آن كه به من نزديك شود ، بزرگش شمارم . آن كه از من دور شود ، در جستجويش باشم ، و آن كه در برابرم پايدارى كند ، بر او آسيب رسانم ، و آن كه بر من پشت كند ، به دنبالش روم، و آن را كه بيابم ، بكشم ... به درستى كه ابزارم اين است : زَرَت را در دوستانت كِشت مى كنم، و با شمشيرت ، آن را كه با تو دشمنى كند ، درو مى كنم !
عبد الملك، اين شيوه را پسنديد و به سال
۷۴ هجرى، حجّاج را به حكومت كوفه و بصره گمارد و او در نخستين رويارويى با مردم، در خطابه اى هشدار دهنده به مردم گفت:
به درستى كه سرهايى مى بينم كه رسيده اند و هنگام چيدن آنها رسيده است و من عهده دار اين كارم و گويا به خون ها مى نگرم كه ميان عمامه ها و ريش ها موج مى زند ...
بدانيد كه من چيزى را وعده ندهم ، جز آن كه بدان عمل كنم ، و چيزى را بر زبان نياورم ، جز آن كه به اجرا گذارم ، و نزديك نشوم ، مگر آن كه بفهمم ، و دور نشوم ، مگر آن كه بشنوم .
پس بپرهيزيد از اين فريادها ، تجمّع ها ، قهرمان بازى ها ، قيل و قال ها ، و اين كه فلانى چه مى گويد و كار فلانى به كجا مى انجامد .
شما را چه مى شود ، اى مردم عراق؟ اى جدايى طلبان؟ اى اهل نفاق و اخلاق زشت؟ همانا شما ساكنان قريه اى هستيد كه [ به فرموده خداوند]
«امن و امانبود و روزى اش از هرسو فراوان مى رسيد . پس [ساكنانش ]نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند ، طعم گرسنگى و هراس را به آنان چشانيد ...» .
بدانيد كه شمشيرم به زودى از خون شما سيراب گردد و پوستتان را جدا كند . پس هركه مى خواهد ، خون خود را حفظ كند
حجّاج در همان آغازين سخن خود، نشان داد كه از چشمانش مرگ مى بارد و از شمشيرش خون. او با تندترين و تحقيرآميزترين تعبيرها و عناوين، با كوفيان سخن گفت و فرجام سركشى ها را نشان داد و به صراحت گفت كه شمشيرش را از خونِ كسانى كه از پيروى او تن زنند و آهنگ گردنفرازى داشته باشند، سيراب خواهد كرد. پس از اين سخنرانى هول انگيز كه از كلمه كلمه آن خون مى باريد، در دومين روز حكومتش ، بيانيه اى صادر كرد كه آن را در كوى ها و برزن هاى كوفه، جار زدند:
ألا! إنَّنا قَد أجَّلنا مَن كانَ مِن أصحابِ المُهَلبِ ثَلاثا ، فَمَن أصَبنا بَعدَ ذلِكَ فَعُقوبَتُهُ ضَربُ عُنُقِهِ .

بدانيد كه ما به ياران مُهلّب ، سه روز مهلت داديم و هركه را پس از آن بگيريم ، كيفرش زدنِ گردن اوست .
و براى اين كه نشان دهد اين بيانيه بدون هيچ ترديدى اجرا خواهد شد، به فرمانده نيروى انتظامى و حاجب خود، زياد بن عروه دستور داد كه شمارى از سپاه در شهر بگردند و مردم را به جبهه اعزام كنند و هر آن كه را تأخير كرد و يا امتناع ورزيد،بكشند.
و بدين گونه، همه نيروهايى كه مهلَّب بن ابى صفره را ـ كه از جانب او فرماندهى جنگ با ازارقه را به عهده داشت ـ تنها گذاشته بودند،به جبهه بازگشتند و حتّى يك نفر هم تخلّف نكرد.
بدين سان، عبد الملك، با اجراى سياست تهديد و تطميع در گستره جامعه آن روز، تمام مخالفان حكومت مركزى را سركوب كرد و در سال ۷۵
هجرى با خاطرى آسوده، راهى حج شد! يعقوبى مى نويسد:
ولما استقامت الأمور لعبد الملك وصلحت البلدان ولم تبق ناحيه تحتاج إلى صلاحها والإهتمام بها ، خرج حاجّا سنة ۷۵ .

و چون كارها به سود عبد الملك ، سامان گرفت و شهرها آرامش يافت و منطقه اى نماند كه نيازمند ساماندهى و توجّه بدان باشد ، در سال ۷۵
هجرى براى حج گزاردن ، بيرون رفت .
اصلاح، رام كردن و ايجاد آرامش در زير برق شمشير! اين، همان اصلاحى است كه امام على عليه السلام آن را به بهاى فاسد شدن اصلاح كننده مى دانست و حاضر نبود بپذيرد و جامعه را بدين گونه به «صلاح» آورَد. او نمى توانست به سياستى تن در دهد كه مشكل حكومت را به بهاى تباه ساختن ارزش هاى انسانى حل مى كند.
چنين جامعه اى و چنين مشكل زدايى ها و راه حل هايى چه نيازى به برانگيخته شدن رسولان دارد؟ و چه نيازى به رهبران الهى و چه نيازى به على عليه السلام دارد؟ در چنين سياستى، حكومت علوى بى مفهوم است. هركس كه زورى در بازو داشته باشد و دريدگى اى در عمل، عاطفه را به يك سو نهد و خِرد انسانى را به سويى ديگر، كرامت هاى اخلاقى را وا بنهد و به هر آنچه بر چيرگى اش كارآمد است، روى آورد، مى تواند حكومت كند.
در حكومت على عليه السلام ارزش ها اصالت دارند. او به هيچ بهايى حاضر نيست ارزش هاى انسانى و اسلامى را قربانى كند . حكومتى كه در آن ارزش ها قربانى مى شوند و معيارها و ارزش هاى انسانى در مسلخ مصالح زمامدارى گردن زده مى شوند، حكومتى شيطانى و اموى است. اين گونه حكومت ها علوى و اسلامى نخواهند بود، گرچه عنوان على عليه السلام و اسلام را نيز يدك بكشند.
اكنون اين را نيز بيفزاييم كه در جهان امروز، سياست شمشير و زور و خشونت، ديگر كارآيى ندارد. ابزارهاى نظامى، به تدريج ، كارآيى خود را از دست مى دهند و زمامداران، با شيوه هاى جديدى حكومت ها را پى مى نهند. اكنون ارزش هاى انسانى به گونه اى ديگر قربانى مى شوند و بردن عدالت اجتماعى به مسلخ اصلاحات اقتصادى و خُرد كردن فرودستان در زير بار پيشرفت هاى اقتصادى ، از جمله اين سياست هاست.

 

دلائل تنهايي  امير المومنين (بخش سوم)

۳ . عدالت در توزيع

انسان ها غالبا در كمند كشش ها و جاذبه هاى مادّى و دنيوى هستند. اگر كسى يا كسانى به تمتّع هاى دنيوى خو كردند و زندگى را از متاع دنيوى انباشتند و در بهره ورى از آن، رفاه زدگى و تنعّم پرورى را پيشه خود ساختند، جدا شدن از آن، بس دشوار خواهد بود.
پس از پيامبر خدا و به روزگار خلافت خلفاى سه گانه، از جمله سياست هاى غلط، تطميع چهره هاى موجّه، و تبعيض در بهره ور ساختن خواصّ وابسته بود. بدين سان، كسان بسيارى بركشيده شدند كه آن جايگاه عالى، شايسته آنان نبود و كسانى فرو افتادند كه به ناحق، بر آنها ظلم شده بود.
اكنون امام عليه السلام آهنگ زدودن اين فاصله وحشتناك طبقاتى و نا به سامانى بهره ورى كسان را از حكومت داشت و اين مطلب را به صراحت، در يكى از آغازين خطبه هايش بيان كرده بود. ۱

روشن بود كه اين سياست، كسانِ بسيارى را عليه امام عليه السلام برمى انگيخت و آنان ـ كه غالبا از خواص و چهره هاى موجّه بودند ـ ، با ترفندهاى گونه گون، عوامِ بسيارى رابراى توجيه مخالفت هاى خود و پنهان داشتن راز جدايى از على عليه السلام به دنبال خود مى كشاندند.
چنين بود كه علاقه مندان به امام على عليه السلام مكرّر از او مى خواستند كه از اين سياست، روى گردانَد و رؤساى قبايل و چهره هاى پرنفوذ سياسى و شخصيت هاى پُر طَمطُراق بهره ور از امتيازات اقتصادى ويژه را براى مدّتى فراموش كند و با آنها و بهره ورى هايشان برخورد نكند؛ امّا امام عليه السلام آن پيشنهادها را با اصول و مبانى حكومت علوى در تضاد مى ديد و از پذيرش آنها، تن مى زد. گويا امام عليه السلام پذيرفتن آن پيشنهادها را نوعى دست كشيدن از اهداف و آرمان هاى حكومتى اسلام مى دانست و نمى پذيرفت.
اكنون به نمونه هايى از اين گونه پيشنهادها و پاسخ هاى امام، بنگريم:
۱ . در كتاب الغارات، چنين آمده است:
على عليه السلام ، از فرار مردم به سوى معاويه ، نزد مالك اشتر ، شكوه كرد . اشتر گفت : اى اميرمؤمنان! ما با مردمان جَمَل ، با همراهى بصريان و كوفيان جنگيديم و رأى [ همگان] يكى بود و پس از آن ، اختلاف كردند و دشمنى برپا داشتند ، نيّت ها سُست شد و عدالت ، كم گرديد؛ و تو آنان را به عدالت مى خوانى و با حق ، در ميانشان رفتار مى كنى و حقّ فروافتادگان را از مهتران مى ستانى و آنان ، نزد تو بر فروافتادگان ، برترى ندارند .
گروهى از آنان كه با تو بودند ، وقتى به اين امر مبتلا شدند ، ناله سر دادند و از اين عدالت ، اندوهناك گشتند . [ امّا ]هديه هاى معاويه ، نزد ثروتمندان و بزرگان بود و جان مردم به سوى دنيا پَر كشيد ، و كسانى كه دل به دنيا نمى سپارند ، اندك اند؛ و بسيارى شان، كسانى اند كه حق را دور مى افكنند و با باطل ، همراهى مى كنند و دنيا را ترجيح مى دهند . اگر بر آنان بذل و بخشش كنى ـ اى امير مؤمنان ـ ، گردن هاى مردم به سوى تو كشيده مى شود و
خيرخواهى شان را به سوى خود مى كشانى و دوستى شان برايت خالص مى گردد . خداوند ، كارت را سامان دهد ـ اى اميرمؤمنان ـ و دشمنت را نابود گردانَد و جمعيّت آنان را پراكنده سازد و حيله ايشان را سست گرداند و كارهاشان را پراكنده كند ، كه او به آنچه مى كند ، داناست .
على عليه السلام در پاسخ او ، خدا را سپاس گفت و بر او درود فرستاد و فرمود : «امّا آنچه گفتى؛ رفتار و منشم برپايه عدالت است . به درستى كه خداوند مى فرمايد :
مَّنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ  وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهَا  وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّمٍ لِّلْعَبِي هر كه عمل شايسته‏اى كند براى خويش ميكند و هركه بد كند بزيان خويش، و پروردگارت ستمگر بندگاننيست .

من از اين كه كوتاهى كرده باشم در آنچه گفتى ، هراسان ترم .
و امّا آن كه بر زبان آوردى كه حق بر آنان گران است و بدين سبب از ما جدا شدند ؛ پس خداوند ، آگاه است كه آنان از ستمِ [ ما] از ما جدا نشدند و آن گاه كه از ما كناره گرفتند ، به عدالت، فراخوانده نشدند؛ [ بلكه] جز دنياى فانى را كه گويا از آن جدا شده اند ، نجُستند و روز رستاخيز ، مورد بازخواست قرار گيرند كه آيا دنيا را طلب كردند يا براى خدا رفتار كردند.
و امّا داستان بذل و بخشش و خريدن مردان كه بر زبان راندى ، به درستى كه ما را توان آن نيست كه از ثروت هاى عمومى ، به هركس بيش از حقّش بپردازيم ، كه خداوند فرمود و سخنش حقّ است :
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرينَ بسا شده كه گروهى اندك بخواست خدا، بر گروهى بسيار غلبه يافته و خدا پشتيبان صابران است.

و محمّد صلى الله عليه و آله را به تنهايى برانگيخت و پس از مدّتى ، اندكِ او را بسيار كرد وگروهش را پس از خوارى ، عزيز گردانيد ، و اگر خداوند بخواهد ، ما را براى كار بگمارد و دشوارى ها را برايمان هموار گرداند و سختى ها را آسان سازد .
و من آنچه از انديشه تو را كه خشنودى خدا در آن است ، پذيرا هستم و تو از امين ترين ياران منى و مورد اعتمادترين آنها و خيرخواه ترين و صاحب نظرترين آنان نزد منى» .

۲ . در همان كتاب، از ربيعه و عماره، چنين گزارش شده است:
گروهى از ياران على عليه السلام نزد او رفتند و گفتند : اى اميرمؤمنان! اين ثروت ها را ببخش و اشراف و بزرگان عرب و قريش را بر آزاد شده هاى غير عرب ، برترى ده ، و نيز آن را كه از گريختن و مخالفت فراوانش هراس دارى ، [ برترى ده] .
[ ربيعه] گويد : آنان ، اين سخن را از آن رو گفتند كه معاويه ، با آنان كه به سويش مى رفتند ، چنين مى كرد .
على عليه السلام به آنان فرمود : «آيا مرا فرمان مى دهيد كه پيروزى را با ستم بجويم؟ به خدا سوگند ، چنين نكنم تا خورشيد طلوع مى كند و ستاره اى در آسمان مى درخشد . به خدا سوگند ، اگر اين ثروت ها از آنِ من بود ، به برابرى ميانشان رفتار مى كردم ، چه رسد كه اينها اموال عمومى است» . ۲

۳ . سهل بن حُنَيف ـ كه فرماندار امام على عليه السلام در مدينه بود ـ ، نامه اى براى حضرت فرستاد و گزارش داد كه گروهى از مردم مدينه به معاويه پيوسته اند. امام عليه السلام در پاسخش نوشت:
پس از حمد و سپاس خدا ؛ به من خبر رسيده كه گروهى از مردمى كه نزد تو به سر مى برند ، پنهانى نزد معاويه مى روند . دريغ مخور بر اين كه شمارِ مردانت كاسته مى شود و كمكشان از دستت مى رود . در گم راهى آنان و رهيافتگى تو ، فرارشان از هدايت و حقيقت به سوى كورى و نادانى بس !
آنان ، مردم دنيايند و بدان رو كرده و شتابان در پى اش افتاده اند . عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و آن را فهم كردند و دانستند كه مردم ، در نظر ما در برابر عدالت و حق برابرند. پس به سوى برترى جويى گريختند . دور باشندازرحمت خدا .
به خدا ، آنان از ستمى نگريختند و به عدالت نرسيدند و ما در اين كار ، اميدواريم كه خداوند ، دشوارى ها را هموار و سختى ها را آسان سازد ، إن شاء اللّه ! والسلام !

 

دلائل تنهايي  امير المومنين (بخش دوم)

۲ . خيانت خواص و پيروى عوام از آنان

در روزگار حاكميت امير مؤمنان، نقش بنيادين در تصميم گيرى هاى غالب مردم را رؤساى قبايل، ايفا مى كردند. امام عليه السلام بسى تلاش كرد تا معيارگرايى را در صفحه ذهن و صحنه زندگى مردم بگستراند، تا آنان، راه را با معيار حق برگزينند و مردمان را بدان بسنجند، نه اين كه حق را با معيار افراد و شخصيت هاى برجسته و ... .

متأسّفانه، تلاش امام على عليه السلام در اين زمينه، به نتيجه مطلوب نرسيد. چيرگى وضع ـ بدان گونه كه گفته آمد ـ ، مانع جدّى اصلاحات بنيادى حكومت على عليه السلام بود و اين براى امام، سختْ رنج آور بود كه تصميم هاى ايشان، گاه با مخالفت فردى كه جمعى انبوه را به دنبال داشت، سِتَروَن مى ماند. امام عليه السلام اين فضاى ملال آور را بدين سان ترسيم كرده است:
النّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبّانِيٌّ ، ومُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيلِ نَجاةٍ ، وهَمَجٌ رِعاعٌ أتباعُ كُلِّ ناعِقٍ يَميلونَ مَعَ كُلِّ ريحٍ ، لَم يَستَضيؤوا بِنورِ العِلمِ ولَم يَلجَؤوا إلى رُكنٍ وَثيقٍ
مردم ، سه دسته اند: عالم ربّانى ، آموزنده اى كه در راه رستگارى است ، وفرومايگانى به هر سو رونده كه در پى هر بانگى و با هر باد ، به سويى روند . نه از روشنى دانش ، فروغى يافتند ، و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند .
امام على عليه السلام ، در اين بيان ارجمند، مردمان را در گزينش راه زندگى، به سه گروه تقسيم كرده است:
۱ . دانشورانى راه يافته: «عالم ربّانى»؛
۲ .
جستجوگرانِ حق و راهيانِ رهايى از تاريكى و تباهى: «متعلّم على سبيل النجاة»؛
۳ .
مردمانى كه نه راه درست و استوار را مى شناسند، و نه جهت حركت را مى دانند؛ بلكه تصميم بر حركت پيروى ناآگاهانه از خواص، آنان را جهت مى دهد. امام عليه السلام آنان را «هَمَجٌ رَعاع» ناميده است؛ مگس هاى خُردِ نشسته بر صورت چارپايان، و فرومايگان احمقى كه با هر بادى به سويى حركت مى كنند و بدون دستيابى به موضعى استوار، با هر جريانى به يك سو مى شوند.
در تحليل امام عليه السلام كسانى كه نه راه درست زندگى را مى دانند و نه به خود اجازه انديشيدن و دانستن مى دهند و از سرِ ناآگاهى، از ديگران پيروى مى كنند، مگس هايى را مانند كه گرداگرد نادان تر از خود، گِرد آمده اند و از آن، بهره مى جويند. اين گونه كسان، نه پايگاه فكرى استوارى دارند ونه در موضعى استوار، توانِ ايستادن دارند. ايشان، بدون توجّه به اين كه پيشرو آنان كيست و بدون دريافتن اين كه حق مى گويد يا باطل، تنها بدين جهت كه وجاهت و رياستى دارد و عنوان رياست قبيله را يدك مى كشد و يا عنوان رياست حزب را بر پيشانى دارد، يا به هر دليل ديگرى، در ذهن و جان خود ، احترامى ويژه براى او قائل اند و از او پيروى مى كنند، درستْ مانند توده مگسى كه به هر سو باد وزد، روانه مى شوند ، بدون اين كه چرايى حركت و جهت آن را دريابند.

براى على عليه السلام بسى رنج آور بود كه بخش عظيمى از مردم معاصر او، در گروه سوم، جاى داشتند . امير مؤمنان، با توده اى عظيم رو به رو بود كه نه اهل تشخيص بودند و نه در راه تحقيق.
و گدازنده تر و تلخ تر از آنچه ياد شد، فقدان همدلى براى شنيدن اين مسائل و مصائب اجتماعى، و نبودِ هوشمندانى است كه امام عليه السلام اين همه را با آنان در ميان نهد. به ديگر سخن، على عليه السلام نمى تواند از دردها پرده برگيرد و بگويد كه با چه كسانى همراه است و بر چه مردمانى حكم مى راند؛ و چون آهنگ واگويى برخى از آنچه را كه با آن درگير است، با يكى از خواص خود (كميل) مى كند، دست او را مى گيرد و به صحرا مى برد و با اندوه و آه، بر اين واقعيت تلخ و گدازنده، تأكيد مى كند كه آنچه خواهد گفت، براى همگان، گفتنى نيست و بسيارى تاب شنيدن آن را ندارند، و اين كه هر انسانى از ظرفيت فكرى و روحى بيشترى برخوردار باشد، ارزشمندتر است و ... .
آن گاه، امام عليه السلام از راز حمايت نكردن مردم از خويش پرده بر مى گيرد و ريشه تمامى ناهنجارى ها و رويگردانى ها از اصلاحات و برنامه هاى اصلاحى خود را جهل مردم وپيروى ناآگاهانه آنان از خواصّ خيانتكار، معرّفى مى كند.

گامی فراتر در تبيين ريشه ها

روزی علی عليه السلام درجمع خانواده و گروهی از خواص به سخن ايستاد و از مشکلات خود با مردمان ، با صراحتی بيشتر سخن گفت و چرايی و چگونگی سر برآوردن فتنه را بيان نمود و ريشههای فتنه را روشن ساخت و از علل اختلاف در جامعه اسلامی آن روز ، پرده برگرفت و نشان داد که چرا مردم ف با برنامههای اصلاحی او همسو نيستند و بازگرداندن شيوه حکومت و حاکميت را به سيره و سنت نبوی بر نمی تابند و از سياستهای او حمايت نمی کنند . امام اين کلام بيدارکننده را با کلام نبوی آغاز کرد که فرموده بود:

ألا إنَّ أخوَفَ ما أخافُ عَلَيكُم خَلَّتانِ: اِتِّباعُ الهَوى وطولُ الأَمَلِ.
بيشترين چيزى كه بر شما از آن مى ترسم ، دو خصلت است: پيروى هوا، و آرزوهاى دور و دراز .
آن گاه، حضرت عليه السلام تصريح مى كند كه فتنه هاى سياسى اى كه جامعه اسلامى را دچار تفرقه كرده و جناح ها ودسته بندى ها را پديد آورده است، ريشه در مفاسد اخلاقى، خودخواهى ها و هواپرستى ها دارد:
إنَّما بَدءُ وُقوعِ الفِتَنِ مِن أهواءٍ تُتَّبَعُ وأحكامٌ تُبتَدَعُ ، يُخالَفُ فيها حُكمُ اللّه ِ ، يَتَوَلّى فيها رِجالٌ رِجالاً .

همانا شروع فتنه ها و بحران ها، هواهايى است كه پيروى مى گردد ، و دستورهايى است كه بدعت گذارده مى شوند و با حكم خداوند ، مخالفت مى گردد و در آن فضا ، مردانى ، مردانى را به حكومت مى گمارند .
بدين سان، امام عليه السلام نشان مى دهد كه خودخواهى ها، هواپرستى ها و خودمحورى ها به نوآورى هاى بى معيار و بى بنيادِ ضدّ دين، در پوششى از دين، تبديل مى شوند و با چنين رويكردى است كه گروه گرايى كور، آغاز مى گردد، فتنه هاى اخلاقى به فتنه هاى فرهنگى تبديل شده، در نهايت، از فتنه سياسى و اجتماعى سر بر مى آورند و فتنه گران، در چنين هنگامه اى است كه براى توجيه مقاصد خود و امكان گسترش فتنه، از چاشنى حق، سوء استفاده كرده، حق نمايى مى كنند. على عليه السلام هشدار مى دهد كه:
ألا إنَّ الحَقَّ لَو خَلَصَ لَم يَكُن اختِلافٌ و لَو أنَّ الباطِلَ خَلَصَ لَم يَخفَ عَلى ذي حِجى، لكِنَّهُ يؤخَذُ مِن هذا ضِغثٌ ومِن هذا ضِغثٌ .

بدانيد كه اگر حقيقتْ خالص گردد ، اختلافى نخواهد بود ، و اگر باطلْ تنهاباشد ، بر خردمندانْ پنهان نمى مانَد؛ ليكن پاره اى از اين و پاره اى از آن ، گرفته مى شود .
به واقع، امام عليه السلام با اين سخن، چهره فرهنگى روزگار خود را رقم مى زند و بر اين نكته آگاهى مى دهد كه در روزگاران گذشته، حق و باطل با هم درآميخته است و فتنه جويان باطل گستر، براى رسيدن به هدف باطلِ عرضه داشته شده، حق نمايى كرده اند و در نتيجه، پس از گذشت يك نسل، بدعت، به گونه سنّتْ تلقى گرديده است و اكنون كه او آهنگ روشن كردن چهره باطل و نمايش درست چهره حق را دارد، چون مردمانْ عمق فاجعه را درنمى يابند، بسى دشوار است.
امام على عليه السلام ، سخنى از پيامبر خدا را گزارش مى كند كه آن بزرگوار، در آينه زمان، از چنين فضايى سخن گفته و آن را پيش بينى كرده است:
إنّي سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ كَيفَ أنتُم إذا لَبَسَتكُم فِتنَةٌ يَربو فيهَا الصَّغيرُ ويَهرَمُ فيهَا الكَبيرُ ، يَجرِي النّاسُ عَلَيها وَيَتَّخِذونَها سُنَّةً فَإِذا غُيِّرَ مِنها شَيءٌ قيلَ قَد غُيِّرَتِ السُّنَّةُ ... .

به درستى كه از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود : چگونه خواهيد بود هنگامى كه فتنه ها شما را فراگيرد؛ [فتنه هايى] كه كودكان در آن بزرگ ، و بزرگان ، پير گردند . مردم بر آن اساس حركت كنند و آن را سنّت و روش قرار دهند ، به گونه اى كه اگر چيزى از آن دگرگون شود ، فرياد برآيد كه : سنّت ، دگرگون شد !
شگفتا ! بر ذهن و زبان و انديشه و باور مردم، آن چنان آموزه هاى نبوى وارونه مى رود كه كسى چون على عليه السلام ، تجسّم عينى حق و حق مدارى، وقتى آهنگ بازسازى و اصلاح انديشه و فكر مى كند، فرياد برمى آورند كه: «سنّت، دگرگون شد!» و... .

آيا در چنين فضايى اصلاحات اساسى و دگرسانى هاى بنيادى و بازگرداندن جامعه به سنّت نبوى، امكان پذير است؟چنين است كه امام عليه السلام در اين سخن، پس از مقدمه، به اصل سخن باز مى گردد و با صراحت، از بدعت ها مى گويد و بخشى از بدعت هاى روا داشته شده بر سنّت را گزارش مى كند و از آنچه زمامداران پيشين، چونان ميراثى براى مردم وا نهاده اند، دردمندانه پرده برمى گيرد، با تأكيد بر اين كه ديگر از او كارى ساخته نيست؛ چرا كه اگر بر اين دگرگونى فرهنگى پاى نبندد و مبارزه با انحرافات فرهنگى را ادامه دهد، سپاه، پراكنده خواهد شد و او تنها خواهد ماند؛ تنهاىِ تنها. كلام دردگذارانه امام را بنگريد:
ولَو حَمَلتُ النّاسَ عَلى تَركِها وحَوَّلتُها إلى مَواضِعِها وإلى ما كانَت في عَهدِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لَتَفَرَّقَ عَنّي جُندي حَتّى أبقى وَحدي أو قَليلٌ مِن شيعَتي.

اگر مردم را به كنار گذاردن سنّتشان وا دارم و سنّت ها را به جايگاه نخستين و آن گونه كه در زمان پيامبر خدا بود ، تغيير دهم ، سپاهم پراكنده شود و تنها مانم يا با گروهى اندك از پيروانم .

درد گزاری ها ، اتمام حجت برای همگان

انچه را امام عليه السلام به اجمال درصحرا برای کميل  بن زياد بيان کرد ، يعنی خيانت نخبگان و پيروی توده ها ، و آنچه را در اين مورد درمجلس خاصی – که جمعی ازمقربان و پيروان مخلص را در برداشت –بيان فرمود ديگر بار در يک سخنرانی طولانی در ماه های آخر حکومت خود به صورت مفصل در برابر همه مردم باز گفت و بدين گونه حجت را بر همگان تمام کرد .

امام در اين سخنرانی که به "خطبه قاصعه" معروف شده و پس از جنگ نهروانْ ايراد شده است، نكات بنيادى بسيار مهمّى را در چرايى و چگونگى شكست انقلاب هاى دينى قبل از اسلام، بيان كرده و آينده تاريخ اسلام را به گونه اى دقيق، پيش بينى كرده است.

با نخبگان (خواص)

امام على عليه السلام در كلام والاى خويش، سرنوشت ابليس را گزارش مى كند كه شش هزار سال عبادت خدا مى كرد و با اشاره به جايگاه او، به نخبگانى كه سابقه درخشانى در خدمت به اسلام داشته اند، اشاره مى كند و مى آگاهاند كه مبادا به سرنوشتى مانند سرنوشت ابليس، گرفتار آيند:
فَاحذَروا عِبادَ اللّه ِ عَدُوّ اللّه ِ أن يُعِديَكُم بِدائِهِ وأن يَستَفِزَّكُم بِنِدائِهِ.
بندگان خدا! بپرهيزيد از اين كه دشمن خدا ، شما را به بيمارى خود ، مبتلا گردانَد و با بانگ خويش برانگيزد .
و آن گاه، راه رهيدن از آن سرنوشت را روشن مى كند كه بايد از تعصّب ها، گرايش هاىِ گروهى بى اساس و كينه ورزى هاى جاهلى و برترى جويى هاى بى پايه، دست بردارند:
فَأَطفِئوا ما كَمَنَ فى قُلوبِكُم مِن نيرانِ العَصَبِيَّةِ وأحقادِ الجاهِلِيَّةِ فَإِنَّما تِلكَ الحَمِيَّةُ تَكونُ فِي المُسلِمِ مِن خَطَراتِ الشَّيطانِ ونَخَواتِهِ ونَزَغاتِهِ ونَفَثاتِهِ ، وَاعتَمِدوا وَضعَ التَّذَلُّلِ عَلى رُؤوسِكُم و إلقاءَ التَّعَزُّزِ تَحتَ أقدامِكُم وخَلعَ التَّكَبُّرِ مِن أعناقِكُم .

پس آتش عصبيت را كه در دل هايتان نهفته است ، خاموش سازيد و كينه هاى جاهليت را براندازيد كه اين حميّت ، در مسلمان ، از آفت هاى شيطان و نخوت او و انگيزش هاى وى و افسون دميدن هاى اوست . تكيه كنيد بر نهادنفروتنى بر سرهاى خويش و دور افكندن گردنفرازى به زير پاها ، و فرود آوردن تكبّر از گردن هاتان .

هشدار به عوام

چهره هاى برجسته جامعه، جريان آفرين هاى سياسى و فرهنگى، و دارندگان وجاهت قومى، مكتبى و مَسلكى، چون به درگيرى هاى متعصّبانه روى آورند، از ابزار شعله ورسازى فتنه ها، يعنى مردم و جامعه، بهره گيرى ابزارى كرده، جامعه را به کام آتش اختلاف ، فرو می برند
امام على عليه السلام در ادامه خطبه خويش، با تأكيد فراوان، به مردم سفارش مى كند كه اگر بزرگان و نخبگان آنان از برترى جويى دست نكشيدند و همچنان بر نخوت و كبر و آتش افروزى پاى فشردند، از پيروى آنان، تن زنند و در جهت اهداف نامشروع آنان، قرار نگيرند و به دقّت بنگرند كه همه فتنه ها، فسادها و ناهنجارى ها، ريشه در مواضع آنان دارد:
ألا فَالحَذَرَ الحَذَرَ مِن طاعَةِ ساداتِكُم وكُبَرائِكُم الَّذينَ تَكَبَّروا عَن حَسَبِهِم وتَرَفَّعوا فَوقَ نَسَبِهِم ... فَإِنَّهُم قَواعِدُ أساسِ العَصبِيَّةِ ودَعائِمُ أركانِ الفِتنَةِ ... وهُم أساسُ الفُسوقِ وأحلاسُ العُقوقِ اتَّخَذَهُم إبليسُ مَطايا ضَلالٍ وجُندا بِهِم يَصولُ عَلَى النّاسِ .

هان ، بترسيد! بترسيد از پيروى مهتران و بزرگانتان كه به گوهر خود نازيدند و نژادِ خويش ، برتر ديدند . پس آنان ، پايه هاى عصبيت اند و ستون هاى فتنه ... آنان ، پايه هاى فسق اند و ملازم بريدن از پدر و مادر؛ و شيطان ، آنان را مركب گم راهى و سپاهى كه بديشان بر مردمان صولت يابد ، برگزيد .
آن گاه امام عليه السلام درباره آنچه ياد شد، توضيحات بيدارگرى ارائه مى كند. سپس بهبحث اخلاقى و سياسى بسى مهمّى در تعامل اجتماعى پرداخته و از آزمون هاى دشوار الهى براى پرورش انسان ها سخن مى گويد و تأكيد مى كند كه مصائب و دشوارى هاى گونه گون زندگى، در جهت سازندگى معنوى انسان و پاكسازى او از رذايل اخلاقى، بويژه خودخواهى و كبر و برترى جويى است، بدان گونه كه خداوند متعال، نماز، روزه و زكات را براى چنين هدفى تشريع كرده است.
آن گاه، امام عليه السلام مردمان را به نگريستن به تاريخ و تأمّل در حوادث و عبرت آموزى از سرنوشت انقلاب هاى دينىِ پيش از اسلام فرا مى خواند، تا چگونگى فرجام آنها را دريابند و نقش اختلاف و تفرقه را در به شكست انجاميدن دعوت ها بازشناسند، تا مبادا برترى جويى ها و خودخواهى هاى نخبگان و خواص، و پيروى هاى ناآگاهانه عوام، حكومت اسلامى را به سرنوشت انقلاب هاى پيشين دچار سازد.
امام عليه السلام در اين بخش از سخن، با صراحتْ اعلام خطر مى كند و با كلامى روشن، بر خواص و عوام، حجّت را تمام مى كند:
ألا و انَّكُم قَد نَقَضتُم أيدِيَكُم مِن حَبلِ الطّاعَةِ ، وثَلمتُم حِصنَ اللّه ِ المَضروبَ عَلَيكُم بِأَحكامِ الجاهِلِيَّةِ ، ... وَاعلَموا أنَّكُم صِرتُم بَعدَ الهِجرَةِ أعراباً و بَعدَ المُوالاةِ أحزاباً ، ما تَتَعَلَّقونَ مِن الإِسلامِ إلا بِإسمِهِ ولا تَعرِفونَ مِنَ الايمانِ إلّا رَسمَهُ ... ألا وإنّكم قد قَطَعْتُم قيدَ الإسلامْ وعطّلتُم حدودَه وأمتُّم أحكامَه .
همانا شما رشته فرمانبردارى را از دست ها بُريديد و با داورى هاى دوران جاهليت ، در دژ خداوندى كه پيرامونتان بود ، رخنه كرديد ... و بدانيد كه شما پس از هجرت ، به خوى باديه نشينى بازگشتيد و پس از پيوند دوستى ، دسته دسته شديد . با اسلام ، جز به نام آن ، بستگى نداريد و از ايمان ، جز نشان آن را نمى شناسيد ... بدانيد كه شما رشته اسلام را گسستيد . حدود آن را تعطيل كرديد و احكام آن را ميرانديد .

خطر ترك امر به معروف و نهى از منكر

از نگاه امام على عليه السلام يكى از عوامل اصلى تداوم انقلاب اسلامى، امر به معروف و نهى از منكر است. اقامه همه ارزش هاى اسلامى و انسانى، ارتباط مستقيم با اين فريضه دارد. اگر اين فريضه فراموش شود، ارزش ها به فراموشى سپرده خواهند شد، و روزى كه جامعه اسلامى از ارزش هاى دينى روى گردانَد و به چيزى جز اسلامْ پناه بَرد، نصرت الهى را از دست خواهد داد، در پيكار با دشمنان خارجى، فرو خواهد ماند، حكومت محمّدى و علوى شكست خواهد خورد، اشرار بر جامعه اسلامى سلطه خواهند يافت و دعاى نيكان، مستجاب نخواهد شد.
امام عليه السلام در ادامه خطبه قاصعه و سخنانى كه گذشت، در اين باره چنين فرمود:
إنَّكُم إن لَجَأتُم إلى غَيرِهِ حارَبَكُم أهلُ الكُفرِ، ثُمَّ لا جَبرائيلُ و لا ميكائيلُ و لا مُهاجِرونَ ولا أنصارٌ يَنصُرونَكُم إلّا المُقارَعَةَ بِالسَّيفِ حَتّى يَحكُمَ اللّه ُ بَينَكُم.
وإنَّ عِندَكُمُ الأَمثالَ مِن بَأسِ اللّه ِ وقَوارِعِهِ و أيّامِهِ ووقائِعِهِ. فَلا تَستَبطِئوا وَعيدَهُ جَهلاً بِأَخذِهِ، و تُهاوُنا بِبَطشِهِ، ويَأسا مِن بَأْسِهِ.
فَإِنَّ اللّه َ سُبحانَهُ لَم يَلعَنِ القَرنَ الماضِيَ بَينَ أيديكُم إلّا لِتَركِهِمُ الأَمرَ بِالمَعروفِ وَالنَّهيَ عَنِ المُنكَرِ . فَلَعَنَ اللّه ُ السُّفَهاءَ لِرُكوبِ المَعاصي، وَالعُلَماءَ لِتَركِ التَّناهي.

اگر شما به چيزى جز اسلامْ پناه بريد، كافران با شما پيكار خواهند كرد. آن گاه، نه جبرئيل مانَد و نه ميكائيل و نه مهاجران و نه انصار كه شما را يارى كنند، جز شمشير بر يكديگر زدن، تا خدا ميان شما داورى كند.
و همانا نمونه ها و داستان ها در دسترس شماست از عذاب خدا و سختى هاى او و روزهاى الهى و رُخدادهايش.
سپس وعده عذاب را دير مى انگاريد به بهانه ناآگاهى از كيفر او و سبكشمردن انتقام او و ايمن بودن از كيفرش، كه همانا خداى سبحان، [مردم ]دوران گذشته را كه پيش از شما بودند، نفرين نكرد، جز براى آن كه امر به معروف و نهى از منكر را وا گذاشتند.
پس خدا ، بى خردان را به خاطر انجام دادن معصيت ها، و خردمندان را به جهت رها كردن نهى از منكر، لعنت كرد
.
پيش از امام على عليه السلام پيامبر اسلام نيز اين خطر را براى مردم، چنين بازگو كرده بود كه:
يا أيُّهَا النّاسُ! إنَّ اللّه َ يَقولُ لَكُم: مُروا بِالمَعروفِ وَانهَوا عَنِ المُنكَرِ، قَبلَ أن تَدعوا فَلا اُجيبَ لَكُم و تَسأَلوني فلا اُعطِيَكُم، وتَستَنصِروني فَلا أنصرَكُم .

اى مردم! خداوند به شما مى فرمايد: به خوبى فرمان دهيد و از زشتى باز داريد، پيش از آن كه دعا كنيد و دعايتان را مستجاب نكنم و از من بخواهيد و به شما نبخشم و از من يارى طلبيد و يارى تان نرسانم .
خطر ترك فريضه امر به معروف و نهى از منكر، براى تداوم انقلاب اسلامى، به حدّى است كه امام على عليه السلام تا آخرين لحظات زندگى، مردم را از آن برحذر مى داشت و در آخرين جمله وصيت نامه اش فرمود:
لا تَترُكُوا الأَمر بِالمَعروفِ وَالنَّهيَ عَنِ المُنكَرِ، فَيُوَلّى عَلَيكُم شِرارُكُم، ثُمَّ تَدعونَ فَلا يُستَجابُ لَكُم .

امر به معروف و نهى از منكر را رها نكنيد، تا پليدان بر شما مسلّط گردند و آن گاه ، دعا كنيد و مستجاب نشود .
در ادامه خطبه قاصعه، امام عليه السلام پس از تنبّه دادن به خطر ترك امر به معروف و نهىاز منكر و پشت كردن به ارزش ها براى آينده امّت، تصريح مى كند كه هم اكنون، جامعه اسلامى با اين مشكل روبه روست. بنابراين، اگر علاج نگردد، مردم بايد در انتظار سلطه اشرار باشند:
ألا و قَد قَطَعتُم قَيدَ الإِسلامِ و عَطَّلتُم حُدودَهُ وأمتُّم أحكامَهُ.

بدانيد كه شما رشته اسلام را گسستيد و حدود آن را معطّل گذارديد و احكام آن را ميرانديد .
آرى! دست از اطاعت پيشواى حكيم و حقجوى كشيدن و دژ استوار دين را با گرايش ها و منش هاى جاهلانه شكستن، و معيارگرايى، شايسته سالارى، تشكّل، همسويى و همدلى را وا نهادن و به تفرقه و تَفَرعُن هاى شيطانى خو كردن، به عناوين پر طَمطُراق بسنده كردن، و از حقّ و حقيقت و ايمان و اسلام، فقط عناوين را يدك كشيدن، از اقامه امر به معروف و نهى از منكر و اجراى حدود الهى سر باز زدن و احكام دين را ميراندن و... اينهاست راز شكست و فرو افتادن در دشوارى ها و ماندن در گردونه حركت ها و در نتيجه، تباه شدن، و چيرگى شيطانى دشمن را با چشم ديدن و ... .

 

 

 

دلائل تنهايي  امير المومنين (بخش نخست)

مقدمه:

در سيره و روش حکومت علی عليه السلام اين سوال  مطرح می شود  اگر كشوردارى بر مبناى سياست هايى كه آن حضرت داشت ، عملاً امكان پذير است و سياست هايى از اين دست، بايسته و شايسته و كارآمد است، چرا مردم از سياستمدارى حق مدار چون على عليه السلام كه با حمايت گسترده آنان به قدرت رسيد، پس از گذشت مدّتى كوتاه، فاصله گرفتند و او در ماه هاى پايانى زندگى تنها ماند؟

طرح مسئله

اكنون اندكى ابعاد موضوع را بكاويم و مسئله را به روشنى طرح كنيم. پرسش بنيادينْ اين است كه فاصله گرفتن مردم از على عليه السلام ، آن هم بدان گستردگى، در زمانى كه به واقعْ چندان طولانى نبوده، به چه دليل بوده است؟ چرا امام عليه السلام عملاً نتوانست حمايت گسترده مردم را از حكومت، حفظ كند؟ چرا در حكومت امام على عليه السلام رشته الفت حاكم و مردم گسست و ميان مردم، تفرقه افتاد و امام عليه السلام نتوانست بين كسانى كه يكسر با او بيعت كـرده بودنـد، وفاق ايجاد كند و «وحـدت كلمه» را در ميان آنان، استوار بدارد؟
چرا امام عليه السلام در روزگار پايان عمر، از عدم حمايت مردم در راه تحقّق آرمان هاى والايش و شكل دادن به اصلاحات، شِكوه مى كرد و دردگذارانه مى فرمود:

هَيهاتَ! أن أطلَعَ بِكُم سَرارَ العَدلِ أو اُقيمَ اعوِجاجَ الحَقِّ ! نهج البلاغه خطبه 131
هيهات كه به يارى شما تاريكى را از چهره عدالت بزدايم و كجى اى را كه در حق راه يافته، راست نمايم!
چرا آنان را درد جانكاه حيات سياسى خود دانسته، مى فرمود:
اُريدُ اُداوي بِكُم وأنتُم دائي .
مى خواهم به وسيله شما درمان كنم؛ امّا شما درد من هستيد .
و از نافرمانى ها و سركشى ها ناله مى كرد و مى فرمود:
مُنيتُ بِمَن لا يُطيعُ .
به كسانى مبتلا شده ام كه پيروى نمى كنند .
و از گرايش هاى پراكنده، وانبوه بى ثمرِ حضور با دل هاىِ ناپيوسته شان شكوه مى كرد و مى فرمود:
لا غِناءَ في كَثْرةِ عَدَدِكُم مَعَ قِلَّةِ اجتِماعِ قُلوبِكُم .
بى نيازى با شمارِ بسيارتان نيست ، با آن كه دل هايتان ، كم به هم پيوسته است .
و داشتن يارانى اندك در حدّ نيروهاى بدر را تمنّا مى كرد و مى فرمود:
لو كانَ لي بِعَدَدِ أهلِ بَدرٍ ... .
اگر يارانى به تعداد بدريان داشتم... .
و...؟

بارى! آن همه واپسگرايى، پس از آن رويكرد شگفت در هنگامه بيعت، ريشه در چه داشت؟
آن تنهايى شگفت آور، پس از آن رويكرد ناباورانه در تأييد و همراهى، آيا نشان دهنده آن نيست كه حكومت كردن بر اساس مبانى سياست علوى و با شيوه رفتار حكومتىِ على عليه السلام ، عملاً و در عينيت جامعه، امكان پذير نيست ومدينه فاضله علوى، صحنه اى جز صفحه ذهن و عالم پندار ندارد؟
در اين بحث مى كوشيم تا در حدّ توان و امكان، بر اساس متون تاريخى و واقعيت جامعه اسلامى آن روز، به پاسخ سؤال ياد شده بپردازيم. امّا پيش تر، سزاوار است كه چند نكته را، گرچه گذرا، طرح كنيم:

۱ . نقش خواص در دگرگونى هاى سياسى و اجتماعى

نقش خواص و نخبگان در دگرگونى هاى جامعه، نقشى بنيادين و گسترده است. آنها بيشترين و مؤثّرترين تأثير را در تحوّلات سياسى و اجتماعى، در طول تاريخ اين بخش از جامعه داشته اند. ۱ به واقع، آنان غالباً به جاى توده هاى مردمْ تصميم مى گيرند، و مردمان، غالباً در پيروى از آنان، درنگ نمى كنند. شگفتا كه در اين نقش آفرينى و جريان سازى، آنان بدان گونه نقش بازى مى كنند كه مردم مى پندارند خود ، تصميم گرفته اند و با اراده خود، راه مى روند!
در روزگارى همچون صدر اسلام، رؤساى قبايل، در دگرگونى هاى سياسى و اجتماعى، نقشِ محورى داشتند . در روزگارى ديگر، نخبگان فكرى و پيشوايان اجتماعى چنين نقشى داشتند، و امروز، سردمداران احزاب و تشكّل هاى سياسى و مديران نهادهاى بزرگ فرهنگى ، آموزشى و اطّلاع رسانى و گردانندگان مطبوعات وديگر رسانه ها ، جريان سازان و نقش آفرينان و تصميم گيرندگان اصلى جوامع هستند.

۲ . نقش مردم كوفه در حكومت على

در جغرافياى سياسى صدر اسلام، سرزمين عراق، نقش پل ارتباطى بين شرق وغرب اسلامى را بازى مى كرد و از جمله مراكز تأمين نيروى نظامى براى قدرت مركزى بود و در عراق، كوفه از جايگاهى ويژه ونقشى حسّاس تر برخوردار بود .
كوفه به سال هفدهم هجرى، براى استقرار سپاهيانْ ساخته شد و سامان دهندگان آن، با هدف ايجاد اردوگاهى بزرگ براى سپاهيان، آن را بنياد نهادند. بدين سان، روشن است كه كوفه، مركز نظاميان بود؛ يعنى كسانى كه انديشه اى جز نبرد نداشتند و در نتيجه، در انديشه فتح و گشودن مرزها و دست يافتن به غنيمت ها و ... بودند.
مردمانى كه در كوفه گِرد آمده بودند، از مدينه ـ كه بيشترينِ صحابيان، در آن ديار بودند ـ ، به دور بودند. رفت و آمد اصحاب نيز بدان جا اندك بود. سياست عمر بر اين بود كه صحابيان، در شهرها پراكنده نشوند ؛ بلكه در مدينه و اطراف آن باقى بمانند.
از اين رو، كوفيان به لحاظ آگاهى هاى لازم از شريعت و آموزه هاى دينى، در سطحى پايين قرار داشتند.
عمر، صريحاً از صحابيانى كه آهنگ ورود به كوفه را داشته اند، خواسته بود كه به آنان، حديث ياد ندهند و انس آنان را با قرآن، به هم نزنند.
انس و آميختگى كوفيان با قرآن، در حدّ قرائت بود ونه فراتر از آن. اين نكته را از كلام خليفه نيز مى توان يافت. چنين شد كه كسانى در كوفه با عنوان «قُرّاء» به هم آمدند كه بعدها هسته اوّليه خوارج را تشکيل دادند
نكته اى كه بسى جاى تأكيد و تأمّل دارد، بافت قبيله اى موجود در كوفه و حاكميت خوى قبيله گرايى و چيرگى فرهنگ و معيارهاى زندگانى قبيله اى بر رفتارها و مُناسبات آنهاست. در اين فرهنگ، رئيس قبيله، نقش آفرين حركت ها و تلاش هاست وديگرافراد،پيروانى بى اختيارودنباله روانى بدون موضع اند.
از اين رو، بايد با تأكيد ، اين حقيقت را باز گوييم كه وقتى گفته مى شود كه مردم، على عليه السلام را تنها گذاشتند، يعنى خواص، نخبگان و رؤساى قبايل جامعه اسلامى، او را وا گذاشتند. اين واقعيت تلخ، در مردم عراق و بويژه كوفيان، نمود روشن تری دارد.اكنون و پس از بيان آنچه كه چونان درآمدى بر اين بحث آمد، به بررسى علل تنها ماندن على عليه السلام ، بر اساس سخنان و كلام خود مولا مى پردازيم.

تنهايى على از زبان خود او

پيش تر گفتيم كه تاريخ، گواه صادق اين مدّعاست كه ايّام كوتاه حكومت على عليه السلام ، جلوه زيباترين چهره حكومتِ استوار بر ارزش هاى انسانى بوده است. شيوه حكومت او نه تنها براى انسان هاى معتقد به ارزش هاى انسانى اسلام ، جاذبه آفرين بود، كه انسان هاى بى اعتماد به اين ارزش ها نيز مجذوب آن بودند و گاه از اين كه آن شُكوه و جاذبه را بر زبان آورند، تن نمى زدند. بدين سان، فاصله گرفتن مردم را نبايد در نااستوارى شيوه حكومتى امام على عليه السلام جستجو كرد؛ بلكه بايد علل و عوامل آن را كاويد كه بى گمان، زمينه ها و اسباب و دلايلى ديگر دارد.
على عليه السلام ، خود به گونه اى روشن و به بهترين وجه، از رويگردانى مردم از حكومتش سخن گفته است و چرايى و چگونگى رويكرد آغازين، و رويگردانى واپسين آنان را به خويش ، ضمن خطابه ها و پاسخگويى به پرسش ها بيان كرده است.
اكنون بر آنيم كه زمينه ها، دلايل و علل رويگردانى مردم و تنهايى على عليه السلام را بررسى كنيم:

                                         1- تضاد خواست ها

نخستين دليل فاصله گرفتن مردم از امام على عليه السلام ، تفاوت بنيادين دو گونه نگاه به حكومت بود. به واقع، اين دو نگاه، تضادّى اصولى در انگيزه ها و هدف ها داشت.
بخش عظيمى از مردمِ شركت كننده در خيزش عليه عثمان (بويژه شمارى از نقش آفرينان آن حركت، مانند طلحه و زبير)، در پى باز گرداندن جامعه به سيره و سنّت نبوى نبودند. آنان، براى حاكميت يافتن ارزش هاى اصيل اسلامى، شمشير نمى زدند. انحصارطلبى هاى حزبى و تصميم گيرى هاى قبيله اى بنى اميّه در حكومت ـ كه از مجراىِ حكومت عثمان شكل مى گرفت ـ ، آنان را به ستوه آورده بود. براى آنها هدف از برچيدن بساط عثمان و بيعت با على عليه السلام ، به واقع، گشودن اين گره و حلّ اين مشكل بود ؛ گرچه در شعار، چيز ديگرى مى گفتند.
امّا امام على عليه السلام بعد از آن همه اصرار مردمان و انكار و تن زدن هاى او، زمام خلافت را به دست گرفت، تا مگر حقّى را بازستاند و جامعه را به سيره و سنّت نبوى باز گرداند و ارزش هاى اصيل اسلامى فراموش شده در اجتماع را زنده گرداند و در تمام زمينه هاى ادارى، فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى و قضايى، اصلاحات را بگستراند. او از جمله، در يكى از آغازين خطابه هاى خود، چشم انداز اين دگرسانى را بازگفته است.

به ديگر سخن، مردم را، كشش ها و كوشش هاى مادّى و دنيوى برمى انگيخت، و على عليه السلام را، حق مدارى، خداجويى و دغدغه احياى ارزش هاى دينى. چنين بود كه امام عليه السلام فرمود:
لَيسَ أمري و أمركُمُ واحِداً . إنّي اُريدُكُم للّه ِِ وأنتُم تُريدونَني لِأَنفُسِكُم .

خواست من و شما يكى نيست . من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى خواهيد .
در چنين هنگامه اى، وقتى مردمانى پافشارى على عليه السلام را در اهداف خود ديدند و ناهمسويى خود را با اين اهداف يافتند، سرِ خويش گرفتند و از جمع خواستاران على عليه السلام بيرون رفتند و از حمايت على عليه السلام سر باز زدند. چنين بود كه هر چه زمان به پيش مى رفت، دغدغه هاى دينى و انگيزه هاى الهى و سمت وسوى اسلامى ـ انسانى حكومت علوى، نمودِ بيشترى پيدا مى كرد، و از سوى ديگر، حمايت ها نيز كاهش مى يافت و فاصله ها بيشتر مى شد و همراهى كسانى كه در پى چيزى جز حق بودند، مى كاست.

 

ضیافه الله

 هو شهر  دعیتم فیه الی ضیافه الله-

در ماه رمضان به  مهمانی خداوند دعوت شده اید.

در این ضیافت خداوند متعال امر فرموده که با "بطن تهی " و "سمع طیب" و" لسان منبسط "و "نفس طاهر" پذیرایی می شوید و در نهایت :شهر رمضان الذی انزل فیه القران.

ماه رجب و شعبان هردو مقدمه ورود به ماه رمضان است  ماه رمضان ماه میهمانی خداوند است  و ما در ما ه های رجب و شعبان مقدمات  وارد  شدن به میهمانی خداوند را بدست میآوریم یکی ازآن مقدمات که از اهمیت خاصی بر خوردار است  مناجات شعبانیه است دراین مناجات آداب بندگی و عبودیت موج می زند و انسان سالک عارفانه با خدای خود به راز و نیایش می پردازد و با خواندن این مناجات قابلیت ضیافتخانه الهی را پیدا می کند به این  فقره  از مناجات توجه کنید :

إِلَهِي‏ هَبْ‏ لِي‏ كَمَالَ‏ الِانْقِطَاعِ‏ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَة

دراین قطعه ازدعا چند در خواست ازخدا داریم  اول، ازخداوندمی خواهیم بطورکلی ما را از غیرخود جداکرده و متوجه خودگرداند دوم، اینکه دیدگان قلبمان را به نورتوجهشان به سوی خود روشن گرداند سوم،  تا این که دیده های دل حجاب های نورانی را پاره کند چهارم،  و درنتیجه به معدن عظمت متصل شود

امام خمینی درتوضیح عبارت فوق جملات دلنشینی دارد که در زیر نقل میشود

....او «كمال الانقطاع» را از خدا مى‏خواهد، با اينكه بايد به سير خودش واقع بشود. اين باب، باب مرتبه سير خود انسان است و او سير خودش را از خدا مى‏خواهد، اينها به چه معناست؟ «ابصار القلوب» چيست كه با آن مى‏خواهد نگاه كند به حق تعالى؟ اين قلب و اين بصر قلب چيست كه با نور اين بصر قلبى به حق تعالى نظر كند؟ [بعد مى‏فرمايد] همه اينها را به من بده كه غايت اين است: «حتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ» وقتى حجب نور را قطع كرد: «تَصِلَ إِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَ تَصيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ» اين يعنى چه؟ يعنى آويزان بشوم به او؟

مرتبه بر مرتبه بالا رفته تا آنجا كه «ابصار قلوب» خرق كند همه حجابها را   و بعد به معدن عظمت واصل شود. «معدن العظمة» چيست؟ اين وصول چيست؟ غير آن وصولى است كه آنها مى‏گويند؟ آن وصول هم همين است: «فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ». «معدن العظمة» غير حق تعالى چيز ديگر مى‏تواند باشد؟ معدن عظمت اوست كه همه عظمتها بايد از او گرفته بشود. معدنش آنجاست. «فَتَصِلَ» وصول پيدا بكند «إلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ أَرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ» حالا كه رسيد، ارواح معلق بشود «بِعِزِّ قُدْسِكَ».(امام خمینی –تفسیر سوره حمد )

غرض ذکر معنای معدن عظمت بود وخوشا به حال انسان هایی که در ماه های گذشته (رجب و شعبان ) با خداوند مناجات داشته و با در خواست های مکرر (فتصل الی معدن العظمه) آمادگی اتصال و ورود به کمالات نامتناهی  و مهمانی خداوند را پیدا کرده اند .

در خطبه شعبانیه پیامبر خدا فرمود :هو شهر  دعیتم فیه الی ضیافه الله  یعنی ماهی است که درآن به مهمانی خدا دعوت گشته اید. خداونددراین مقطع زمانی و غذاهای معنوی ویژه که برای پذیرایی ازمیهمانانش فراهم ساخته است تحولات ژرف معنوی ای برای انسان ایجاد میکند و این ماه سفره ای است گسترده برای همگان ،که هرکس می تواند ازبرکات بی شمارآن برخوردار شود .

معنای میهمانی خدا

 سوالی که اینجا مطرح است این است که میهمانی خداوند به چه معنا است . مگر مردم درهمه اوقات میهمان خدا نیستند ؟ به علاوه ،پایه میهمانی ،همان خوردنی و آشامیدنی است که میزبان برای میهمان فراهم میکند . پس این چه ضیافتی است که پرهیز ازخوردن و آشامیدن ، نخستین شرط آن است ؟

پاسخ این سوال ازتحلیل واقع بینانه حقیقت انسان و شناخت بنیادهای وجودی او به دست میآید . انسان ازنگاه اسلام یک موجود دو ساحتی است که داری روح و بدن می باشد همان گونه که جسم انسان برای تداوم وجود خویش نیازمند غذاهای مادی است .هویت و حقیقت انسانی او نیز نیازمند غذاهای معنوی ازسنخ خود است.

روشن استکه خداوند سبحان ، میهمانی رمضان را برای پذیرایی ازجسم و وجود مادی دوستانش فراهم نساخته است ،چراکه بدن های آنان مثل همگان ، در ضیافت همیشگی خدایند و به تعبیر سعدی شیرازی:

ادیم زمین ،سفره عام اوست              چه دشمن بر این خوان یغما چه دوست

این در حالی است که اغلب دشمنان خدا ازاین سفره گسترده بیش ازدیگران بهره می برند . نتیجه این که ، ارزش پذیرایی ازجسم و تامین خواسته های مادی ، هرگز به پای تامین نیازهای معنوی نمی رسد .

خدای متعال درمیهمان سرای رمضان ، جان ها و روح های دوستانش را به ضیافت فرا خوانده است ، نه بدن ها و وجود مادی آنان را، و این ، ضیافتی است که جز او ، کسی ارزش آن را نمی داند از این رو خدای سبحان فرموده است :

الصوم لی و انا اجزی به (تهذیب الاحکام ج 2 ص 152) یعنی روزه ازآن من است و من خود ، پاداش آن را می دهم .

دراین زمینه ،عالم ربانی مرحوم شیخ رضا(فرزند فقیه و فیلسوف وعارف شیخ محمد حسین اصفهانی معروف به کمپانی) در الرساله المجدیه در شرح میهمانی خداوند می نویسد :

بدان ،این میهمانی پذیرایی ازجسم نیست و بدن تو به این میهمانی دعوت نشده است ، چراکه تو در ماه رمضان درهمان خانه ای ساکن هستی که در ماه شعبان ساکن بودی و غذای تو همان نان و آبگوشتی است که در ماه های دیگرسال میخوردی با این تفاوت که در روزهای این ماه از خوردن  آن منع شده ای .بلکه روح توست که میهمان این ضیافت است و به منزل و غذایی دیگر دعوت شده است که روحانی و هماهنگ با روح توست .

دعوت به ماه رمضان دعوت به بهشت است و غداهای این میهمانی نیز از نوع غذاهای بهشتی است . هردو ،میهمان خانه خدایند ، لیکن نام میهمان سرا در این جا "ماه رمضان " است و نامش در آن جا "غرفه های بهشتی ". این جا غیب است و آن جا مشهود و عیان ، این جا تسبیح و تهلیل است و آن جا چشمه سلسبیل ، این جا نعمت های پوشیده و اندوخته هستند و آن جا (میوه ای از آنچه بر می گزینند  و گوشت بریان پرنده ای که میل دارند ) واقعه /20و21

پس نعمت ها در هر جهان با پوشش همان جهان آشکار می شوند و گاهی هم هست که نعمت ها در همین دنیا برای پیامبران و معصومان به شکل آن جهانی آشکار می شوند . آنچه در روایات بسیاری آمده که :پیامبر خدا برای فاطمه زهرا یا امام حسن و  امام حسین میوه ای از میوه های بهشت آورد گواه این مطلب است .

بلکه بالاتر از این ، گاهی این اموذ برای شیعیان خاص نیز فراهم می آید، البته بع تناسب وسعت وجود و مرتبه ای از کمال که به آن رسیده اند . بارها و بارها از نزدیک ترین خویشان سببی و نسبی خود(احتمال دارد منظور وی پدر بزرگوارش شیخ محمد حسین اصفهانی باشد) شنیده ام که می گفت: در یکی از روزهای ماه رمضان مشغول خواندن زیارت امین الله در مرقد امیر مومنان در نجف اشرف بودم . چون به این عبارت زیارت رسیدم که: "مائده های رحمت برای آنانی که از خوان نعمتت روزی می طلبند ، آماده است و سرچشمه های سیرابی برای تشنگان پر آب است "

در همان حال که در معنای آن تامل و اندیشه می کردم ،ناگهان سفره  ای  برایم آشکار شد که طعام ها و نوشیدنی های گوناگون برآن چیده شده بود ، آن چنان که تا آن زمان تصورش را هم نکرده بودم . من مشغول خوردن از غذای آن بودم و در همان جا به یک مساله فقهی نیز می اندیشیدم . حالتی شگفت و دهشت زا بود .  در واقع حقیقت غذا ی (روح )همین است که روزه را باطل نمی کند . شراب طهور در زندگی دنیا محبت خداست  و بهترین وقتی که برای فراهم ساختن آن مغتنم است همین ضیافتی است که ساقی اش همان میزبانش است

                                    پروردگارا مائده های آسمانی خود را روزی  ما گردان.

                                                                                                              آمین.

 

 

 

 

تصحیح انحراف های فکری و توجیهی

در این که به مناسبت نیمه شعبان چه بنویسم فکر می کردم و موضوعات مختلف به ذهنم خطور می کرد.

در ارتباط با عمر حضرت بنویسم ویا این که با استفاده از روایات و دیدگا ه های کلامی  در چرایی

غیبت ایشان سخن بگویم . و یا نحوه زندگی آن بزرگوار را در زمان غیبت با خوانندگان در میان بگذارم

و یا اصلا در مورد فلسفه انتطار و یا فلسفه طول عمر آن حضرت و یا سیره عملی آن امام همام مطلبی

بنویسم ویا در مورد شیوه حکومت آن حضرت و رفاه اقتصادی وآسایش و امنیتی که برای جامعه و

انسان ها به ارمغان می آورد و .....تا این که ذهنم معطوف به کلمه "احیاء دین" شد در  عصر حاضر

شاید فراوان با این واژه مواجه شده اید و حتما هم اینطور است . ولی آیا راجع به این واژه فکر کرده اید

مگر دین خدا مرده است که کسی آن را زنده کند ؟ خوب اگر دین خدا نمرده باشد پس احیاگری دین چه

معنا پیدا می کند ؟  واقع مطلب این است که دین خدا هیچ وقت نمی میرد و نخواهد مرد اما تحریف ها و

پیرایه ها و  خرافات و انحراف های فکری دین خدا را می پوشانند و مردم از اصل دین خدا دور می

افتند و خرافات و پیرایه ها و انحرافات و تحریف ها را به جای دین خدا قبول می کنند   در این زمان

است که احیاگری معنا پیدا می کند    عالمانی  آگاه به مبانی  و اصول دین که شناخت درست و صحیح

از دین دارند در برابر انحرافات و تحریف ها می ایستند و با روشنگری به هدایت مردم پرداخته و اصل

دین را از انحراف حفظ می کنند در دوره حاضر ما با احیاگرانی مثل امام خمینی ، ایت الله مطهری

وایت الله دکتر بهشتی و  دکتر شریعتی و دیگرعالمان راستین  مواجهیم اما اصلاحگر واقعی دین که دین

ناب اسلام را به مردم معرفی خواهد کرد حضرت حجه بن الحسن العسکری "عجل الله تعالی فرجه

الشریف " است  او به نحوی دین ناب و خالص را به مردم معرفی خواهد کرد که مردم فکر می کنند او

دین تازه ای آورده است ولی واقع مطلب این است که او دین تازه نیاورده بلکه پیرایه ها و تحریف ها و

انحرافات را کنار زده است    دراین ارتباط نوشته ای از استاد محمد حکیمی دیدم که حق مطلب را ادا کرده بود شایسته دیدم جهت آگاهی بیشتر خوانند گان  مطلب استاد را با مختصر دخل و تصرف در اینجا ذ کر کنم .                                                                                  .            

از اقدامات مهم امام تصحیح انحراف هایی است که در تفسیر احکام وتوجیه مبانی دین به مرور ایام

روی داده است و حذف بردا شت های غیراسلامی و نادرست که به نام اسلام به اذهان القاء شده و

در مبانی دین تحریف معنوی یا موضعی پدید آمده است

یکی از مشکلاتی که امام مهدی با آن روبرو می شود مشکل انحراف ها  و برداشت ها و تفسیر های

نادرستی است که در را ه و روش های دین خدا و اصول و فروع احکام الهی پدید آمده و قرن ها در

ذهن جامعه اسلامی نفوذ و رسوخ کرده است بدانسان که در بسیاری از تعالیم و آموزش های وحی،

اصل دین و احکام سره اسلام ناشناخته مانده و تفسیرها و برداشتهای غلط و نادرست و دین به

نام دین جا خورده و بارور گشته است  .                                                                .

این موضوع ،مانعی عظیم بر سر راه امام مهدی است و مانع کفر و بی دینی و بی اعتقادی ،در

برابر این مانع(یعنی تحریف) امری ساده است . کفر به سلاحی مجهزنیست و انسان بی اعتقاد حقی

را به نام اسلام واژگونه نیاموخته است  و برای او اصل یا اصولی را نادرست تفسیر نکرده اند و

چیزی را به شکل انحرافی ونادرست به نام دین خدا در ذهن جای نداده است و آیه و حدیثی را به

رای و دلخواه خویش معنی نکرده است بی اعتقادان و کافران نسبت به مسایل اسلام اصیل و خالص

دارای خلا ذهنی هستند و اگرمسایل و احکام به صورت درست تبیین و تفسیر شو د و منطق درستی

در کار باشد و به آنها عرضه گردد به راه می آیند و به حق تن می دهند این کاری آسان است ،

لیکن با مسلمان و خداشناسی که تعالیم دین یا بخش هایی از ان را به گونه ای انحرافی آموخته  و

معنای بسیاری از احادیث و آیات قرانی را دگروار فهمیده است و به اصول و روشهایی پایبند و

معتقد است .که در حقیقت ضد دین خدا و راه و روش های پیامیران است چگونه می توان روبرو شد

؟چگونه میتوان به این طبقه فهماند این افکار و اندیشه ها که آنان و مبلغان مذهبی به نام دین به مردم

آموزش داده اند دین خدا نیست ؟ در اینجا مشکلاتی روی می دهد که در مورد کافران و بی اعتقادان وجود ندارد ؟

تردیدی نیست که گذشت قرنها و غرض ورزی ها ی گوناگون درخلال دوران تاریخ گذشته اسلام و

غیبت مفسر واقعی قران و بد آموزی حکومت های ضد اسلامی و بظاهر اسلامی و برداشت های

ارتجاعی روحانیان کوتاه فکر و واپس گرا یاوابسته به دربارها و قدرت های مسلط سیاسی ،یا جیره

خوار طبقات مرفه و اشراف و سرمایه داران ،دگرگونی هایی را در مفاهیم قرانی و آموزش های

اسلامی پدید آورده است به گونه ای که چه بسیار آیات و احادیث و احکام را به سود خود و به نفع

طبقات مرفه تفسیر کردندو معنا یا موضع احکام الهی را دچار تحریف و انحراف ساختند

در بسیاری ازموارد معانی انحرافی و تفسیر های نادرست چنان جا افتاده و درذهن ها جایگزین گشت

که به دشواری می توان اصل دین را اززیر لایه های غلیظ افکار و اندیشه های انحرافی بیرون آورد

و به راحتی به بازشناسی دین خالص پرداخت.

این جریان یکی ازموانع بزرگ درسر راه  امام مهدی است  زیرا که در این جریان امام تنها با توده

های ناآگاه رویاروی نیست ، بلکه عاملین اصلی تو جیها و تاویل ها و انحراف ها و تحریف ها نیز

پشت سر آنان قرار دارند و همواره به تحریک افکار و فتنه گری مشغولند                               

عاملان اصلی دگروار تفسیر کردن قران وحدیث از سه جریان تشکیل می شود 

۱- روحانیان دنیادار  و وابسته

۲-سرمایه داران و اشراف

۳-حکومت های غیر اسلامی و بظاهر اسلامی                           

نخست چنان تصورمی شود که سرمایه  و قدرت عامل ایجادانحراف معنوی وموضعی دراحکام دین

خدااست یعنی صاحبان زر و زور،لیکن با ژرفنگری بیشتر روشن میگردد که عامل سومی نیز دخالت

فراوانی در این جریان شوم دارد . صاحبان زر و زور تحریف را سفارش میدهند و اما کسانی که

به تحریف ها و برداشت ها و تفسیر های غلط دست می زنند و موضع و مدار اصلی احکام الهی را

دگرگون میسازند روحانیان وابسته و دنیا پرست و جیره خوار حکومت ها وطبقه اشراف هستند .

اینان بنابر اطلاع وتخصص و مهارتی که در مسایل و احکام دین دارند می توانند مفهوم و یا

موضع و مدار حکم یا احکامی را تغییر دهند و حکمی را که به زیان طبقه ای است به سود آن طبقه

تفسیر و تو جیه کنند مانند تعالیم کوبنده ای که در اسلام علیه حکومت های خود کامه هست و قرن ها

و قرن ها  همان تعالیم به نفع همان حکومت ها توجیه شده است . همچنین دستورات اکید وتوجیه

ناپذیر در مبارزه با مترفان و متکاثران و دنیاداران که درسراسر قران امده است که همه را یا توجیه

کردند یا به دست فراموشی سپردند . فقر و بیکاری و بیماری و بی مسکنی و بی فرهنگی و دیگر

مشکلات فردی و اجتماعی را که به نص احادیث –علل و اسبابی اجتماعی و انسانی دارند ،به تقدیرو

اراده الهی و سر نوشت نسبت دادند و مجرمان و عوامل اصلی راکه استثمارگران و مستکبرانند

مخفی وپنهان داشتند . احکام اسلام رادرباره شرکت بینوایان درثروت اغنیاءودر باره مساوات و ادای

حقوق شرعی و ادای حق جامعه مسکوت گذاشتند و تکلیف الزامی مبارزه با فقرو رفع نیاز نیازمندان

را اخلاقی معرفی کردند وازصبربر فقرومرض ومحرومیت وپاداش های اخروی آن سخن گفتند  و

بدینسان احکام را  در جهتی ویژه سوق دادند و آنها را از مفهوم و محتوای اصلیش که ساختن جامعه

قایم بالقسط بود تهی ساختند                                                                                     .

مشکل دیگر ی نیز در رویارویی با جریان یاد شده وجود دارد و آن این است که مبارزه دراین

صحنه با خودی فریب خورده است نه بیگانه ستیزه گر . در جامعه های اسلامی که مردم قران در

دست دارند  وبرخی عالم نمایانی وجوددارند که قران واحکام آن رادگرگونه تفسیرمیکنند ،دومبارزه

بایدصورت گیرد :نخست تفسیرها و برداشت های نادرست روشن گردد و ابطال شود ودست عالمان

کج اندیش و وابسته به طاغوتان زمان قطع شود و سپس احکام اسلام و آیات قران درست وخالص

تفسیر گردد و به توده های مردم که دچار بد آموزی های گسترده قرارگرفته بودند آموزش داده شود

بخشی از برنامه های کشتار گسترده و فراگیر امام مهدی درجامعه های اسلامی شاید دراین ارتباط و

به این علت باشد که مسلمانان با حربه اسلام انحرافی که در حقیقت ضد اسلام است به جنگ با امام

بر می خیزند و امام ناگزیر با آنان روبرو می شود و کار آنان را یکسره میکند در صورتی که از

افکارنادرست خویش دست برندارند

ظاهرا احادیثی که در باره امام موعودرسیده و از آیین جدید و کتاب جدید و تعالیم جدید سخن گفته

شده است نظر بههمین موضوع است . چون بی گمان قرآن ،آیین جاودان الهی است،واماممهدی تحقق

بخش اهداف و تعالیم و آرمان های همین کتاب مقدس است وذره ای ازحدود آن گام فراتر یا فروتر

نمی نهد .امام مهدی معلم و مفسر واقعی قرآن است و دیین اسلام آیین اوست و بای احیایمجدد تعالیم

قرآن و اسلام قیام می کند پس این که در احادیثی آمده استکه امام موعود دارای کتاب جدیدی است و

آیین نوی عرضه می کند باید دراین گونه تعبیرها خوب نگریسته شود و مقصود از آنها کشف گردد .

بیتردید منظور ایناستکه اسلام و قرآن که در طول اعصار و قرون به دست حاکمان بیدادگر و عالمن

واپسگرا و دنیا دوست و توجیهگر کار دنیاداران و زورمداران ،دچارانحرافها و پیرایه ها گشته است

چون دیگربار درست و خالص تفسیر شود چنان انگاشته می شود که کتاب تازه و آیین جدیدی است.

امام مهدی درنقش سازنده واحیاگرخویش نسبت به اسلام و قرآن همه پیرایه ها را میزداید و اسلام

اصیل محمدی وعلوی را از زیر لایه های غلط افکار و اندیشه های عالم نمایان دنیا پرست و

زورمندان بی باک بیرون میکشد وبه جامعه و مردم عرضه میکند

در پایان به دو حدیث ازامام صادق در ارتباط با روش و دشواری های امام مهدی که درانقلاب خود دارد تبرک می جوییم .

امام صادق (ع) میفرماید :آزاری که قایم به هنگام رستاخیز خویش ازجاهلان آخرالزمان بیند ،بسی

سختر است از آن همه آزار که پیامبر ازمردم جاهلیت دید . راوی می گوید :گفتم این چگونه می شود

؟امام فرمود :پیامبر به میان مردم آمد درحالیکهایشان سنگ و صخره و چوب و تخته های تراشیده

شده رامیپرستیدند و قایم ماکه قیامکندمردمان همه ازکتاب خدا برای اودلیل می آورند و آیه های قرآن

راتاویل و توجیه میکنند (غیبت نعمانی /297)

باز آنحضرت دربیانی دیگرمی فرماید:امام قایم در جنگ خویش با مخالفان به دشواری هایی

برمیخورد که پیامبر بر خورد نکرد زیرا پیامبر آمد ومردمبت های سنگیو چوب های تراشیده را

میپرستیدند (و گرفتارتعالیم انحرافی نبودند )لیکن قایم  بامردمی روبرومی شود که رویاروی او می

ایستند و آیه هایکتاب خدا را دربرابر او به نظر خود تاویل میکنند و درهمین راستا با او به نبرد

برمی خیزند .(غیبت نعمانی/ 297)