دلائل تنهايي امير المومنين (بخش نخست)
مقدمه:
در سيره و روش حکومت علی عليه السلام اين سوال مطرح می شود اگر كشوردارى بر مبناى سياست هايى كه آن حضرت داشت ، عملاً امكان پذير است و سياست هايى از اين دست، بايسته و شايسته و كارآمد است، چرا مردم از سياستمدارى حق مدار چون على عليه السلام كه با حمايت گسترده آنان به قدرت رسيد، پس از گذشت مدّتى كوتاه، فاصله گرفتند و او در ماه هاى پايانى زندگى تنها ماند؟
طرح مسئله
اكنون اندكى ابعاد موضوع را بكاويم و مسئله را به روشنى طرح
كنيم. پرسش بنيادينْ اين است كه فاصله گرفتن مردم از على عليه السلام ، آن هم بدان
گستردگى، در زمانى كه به واقعْ چندان طولانى نبوده، به چه دليل بوده است؟ چرا امام
عليه السلام عملاً نتوانست حمايت گسترده مردم را از حكومت، حفظ كند؟ چرا در حكومت
امام على عليه السلام رشته الفت حاكم و مردم گسست و ميان مردم، تفرقه افتاد و امام
عليه السلام نتوانست بين كسانى كه يكسر با او بيعت كـرده بودنـد، وفاق ايجاد كند و
«وحـدت كلمه» را در ميان آنان، استوار بدارد؟
چرا امام عليه السلام در روزگار پايان عمر، از عدم حمايت مردم در راه تحقّق آرمان
هاى والايش و شكل دادن به اصلاحات، شِكوه مى كرد و دردگذارانه مى فرمود:
هَيهاتَ!
أن أطلَعَ بِكُم سَرارَ العَدلِ أو اُقيمَ اعوِجاجَ الحَقِّ ! نهج البلاغه خطبه
131
هيهات كه به يارى شما تاريكى را از چهره عدالت بزدايم و كجى اى را كه در حق راه
يافته، راست نمايم!
چرا آنان را درد جانكاه حيات سياسى خود دانسته، مى فرمود:
اُريدُ اُداوي بِكُم وأنتُم دائي .
مى خواهم به وسيله شما درمان كنم؛ امّا شما درد من هستيد .
و از نافرمانى ها و سركشى ها ناله مى كرد و مى فرمود:
مُنيتُ بِمَن لا يُطيعُ .
به كسانى مبتلا شده ام كه پيروى نمى كنند .
و از گرايش هاى پراكنده، وانبوه بى ثمرِ حضور با دل هاىِ ناپيوسته شان شكوه مى كرد
و مى فرمود:
لا غِناءَ في كَثْرةِ عَدَدِكُم مَعَ قِلَّةِ اجتِماعِ قُلوبِكُم .
بى نيازى با شمارِ بسيارتان نيست ، با آن كه دل هايتان ، كم به هم پيوسته است .
و داشتن يارانى اندك در حدّ نيروهاى بدر را تمنّا مى كرد و مى فرمود:
لو كانَ لي بِعَدَدِ أهلِ بَدرٍ ... .
اگر يارانى به تعداد بدريان داشتم... .
و...؟
بارى! آن همه واپسگرايى، پس از آن
رويكرد شگفت در هنگامه بيعت، ريشه در چه داشت؟
آن تنهايى شگفت آور، پس از آن رويكرد ناباورانه در تأييد و همراهى، آيا نشان دهنده
آن نيست كه حكومت كردن بر اساس مبانى سياست علوى و با شيوه رفتار حكومتىِ على عليه
السلام ، عملاً و در عينيت جامعه، امكان پذير نيست ومدينه فاضله علوى، صحنه اى جز
صفحه ذهن و عالم پندار ندارد؟
در اين بحث مى كوشيم تا در حدّ توان و امكان، بر اساس متون تاريخى و واقعيت جامعه
اسلامى آن روز، به پاسخ سؤال ياد شده بپردازيم. امّا پيش تر، سزاوار است كه چند
نكته را، گرچه گذرا، طرح كنيم:
۱ . نقش خواص در دگرگونى هاى سياسى و اجتماعى
نقش خواص و نخبگان در دگرگونى هاى
جامعه، نقشى بنيادين و گسترده است. آنها بيشترين و مؤثّرترين تأثير را در تحوّلات
سياسى و اجتماعى، در طول تاريخ اين بخش از جامعه داشته اند. ۱ به واقع، آنان غالباً به
جاى توده هاى مردمْ تصميم مى گيرند، و مردمان، غالباً در پيروى از آنان، درنگ نمى
كنند. شگفتا كه در اين نقش آفرينى و جريان سازى، آنان بدان گونه نقش بازى مى كنند
كه مردم مى پندارند خود ، تصميم گرفته اند و با اراده خود، راه مى روند!
در روزگارى همچون صدر اسلام، رؤساى قبايل، در دگرگونى هاى سياسى و اجتماعى، نقشِ
محورى داشتند . در روزگارى ديگر، نخبگان فكرى و پيشوايان اجتماعى چنين نقشى
داشتند، و امروز، سردمداران احزاب و تشكّل هاى سياسى و مديران نهادهاى بزرگ فرهنگى
، آموزشى و اطّلاع رسانى و گردانندگان مطبوعات وديگر رسانه ها ، جريان سازان و نقش
آفرينان و تصميم گيرندگان اصلى جوامع هستند.
۲ . نقش مردم كوفه در حكومت على
در جغرافياى سياسى صدر اسلام،
سرزمين عراق، نقش پل ارتباطى بين شرق وغرب اسلامى را بازى مى كرد و از جمله مراكز
تأمين نيروى نظامى براى قدرت مركزى بود و در عراق، كوفه از جايگاهى ويژه ونقشى
حسّاس تر برخوردار بود .
كوفه به سال هفدهم هجرى، براى استقرار سپاهيانْ ساخته شد و سامان دهندگان آن، با
هدف ايجاد اردوگاهى بزرگ براى سپاهيان، آن را بنياد نهادند. بدين سان، روشن است كه
كوفه، مركز نظاميان بود؛ يعنى كسانى كه انديشه اى جز نبرد نداشتند و در نتيجه، در
انديشه فتح و گشودن مرزها و دست يافتن به غنيمت ها و ... بودند.
مردمانى كه در كوفه گِرد آمده بودند، از مدينه ـ كه بيشترينِ صحابيان، در آن ديار
بودند ـ ، به دور بودند. رفت و آمد اصحاب نيز بدان جا اندك بود. سياست عمر بر اين
بود كه صحابيان، در شهرها پراكنده نشوند ؛ بلكه در مدينه و اطراف آن باقى بمانند. از اين رو، كوفيان به لحاظ
آگاهى هاى لازم از شريعت و آموزه هاى دينى، در سطحى پايين قرار داشتند.
عمر، صريحاً از صحابيانى كه آهنگ ورود به كوفه را داشته اند، خواسته بود كه به
آنان، حديث ياد ندهند و انس آنان را با قرآن، به هم نزنند. انس و آميختگى كوفيان با
قرآن، در حدّ قرائت بود ونه فراتر از آن. اين نكته را از كلام خليفه نيز مى توان
يافت. چنين شد كه كسانى در كوفه با عنوان «قُرّاء» به هم آمدند كه بعدها هسته
اوّليه خوارج را تشکيل دادند
نكته اى كه بسى جاى تأكيد و تأمّل دارد، بافت قبيله اى موجود در كوفه و حاكميت خوى
قبيله گرايى و چيرگى فرهنگ و معيارهاى زندگانى قبيله اى بر رفتارها و مُناسبات
آنهاست. در اين فرهنگ، رئيس قبيله، نقش آفرين حركت ها و تلاش هاست وديگرافراد،پيروانى
بى اختيارودنباله روانى بدون موضع اند.
از اين رو، بايد با تأكيد ، اين حقيقت را باز گوييم كه وقتى گفته مى شود كه مردم،
على عليه السلام را تنها گذاشتند، يعنى خواص، نخبگان و رؤساى قبايل جامعه اسلامى،
او را وا گذاشتند. اين واقعيت تلخ، در مردم عراق و بويژه كوفيان، نمود روشن تری
دارد.اكنون و پس از بيان آنچه كه چونان درآمدى بر اين بحث آمد، به بررسى علل تنها
ماندن على عليه السلام ، بر اساس سخنان و كلام خود مولا مى پردازيم.
تنهايى على از زبان خود او
پيش تر گفتيم كه تاريخ، گواه صادق
اين مدّعاست كه ايّام كوتاه حكومت على عليه السلام ، جلوه زيباترين چهره حكومتِ
استوار بر ارزش هاى انسانى بوده است. شيوه حكومت او نه تنها براى انسان هاى معتقد
به ارزش هاى انسانى اسلام ، جاذبه آفرين بود، كه انسان هاى بى اعتماد به اين ارزش
ها نيز مجذوب آن بودند و گاه از اين كه آن شُكوه و جاذبه را بر زبان آورند، تن نمى
زدند. بدين سان، فاصله گرفتن مردم را نبايد در نااستوارى شيوه حكومتى امام على
عليه السلام جستجو كرد؛ بلكه بايد علل و عوامل آن را كاويد كه بى گمان، زمينه ها و
اسباب و دلايلى ديگر دارد.
على عليه السلام ، خود به گونه اى روشن و به بهترين وجه، از رويگردانى مردم از
حكومتش سخن گفته است و چرايى و چگونگى رويكرد آغازين، و رويگردانى واپسين آنان را
به خويش ، ضمن خطابه ها و پاسخگويى به پرسش ها بيان كرده است.
اكنون بر آنيم كه زمينه ها، دلايل و علل رويگردانى مردم و تنهايى على عليه السلام
را بررسى كنيم:
1- تضاد خواست ها
نخستين دليل فاصله گرفتن مردم از
امام على عليه السلام ، تفاوت بنيادين دو گونه نگاه به حكومت بود. به واقع، اين دو
نگاه، تضادّى اصولى در انگيزه ها و هدف ها داشت.
بخش عظيمى از مردمِ شركت كننده در خيزش عليه عثمان (بويژه شمارى از نقش آفرينان آن
حركت، مانند طلحه و زبير)، در پى باز گرداندن جامعه به سيره و سنّت نبوى نبودند.
آنان، براى حاكميت يافتن ارزش هاى اصيل اسلامى، شمشير نمى زدند. انحصارطلبى هاى
حزبى و تصميم گيرى هاى قبيله اى بنى اميّه در حكومت ـ كه از مجراىِ حكومت عثمان
شكل مى گرفت ـ ، آنان را به ستوه آورده بود. براى آنها هدف از برچيدن بساط عثمان و
بيعت با على عليه السلام ، به واقع، گشودن اين گره و حلّ اين مشكل بود ؛ گرچه در
شعار، چيز ديگرى مى گفتند.
امّا امام على عليه السلام بعد از آن همه اصرار مردمان و انكار و تن زدن هاى او،
زمام خلافت را به دست گرفت، تا مگر حقّى را بازستاند و جامعه را به سيره و سنّت
نبوى باز گرداند و ارزش هاى اصيل اسلامى فراموش شده در اجتماع را زنده گرداند و در
تمام زمينه هاى ادارى، فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى و قضايى، اصلاحات را بگستراند. او
از جمله، در يكى از آغازين خطابه هاى خود، چشم انداز اين دگرسانى را بازگفته است.
به ديگر سخن، مردم را، كشش ها و
كوشش هاى مادّى و دنيوى برمى انگيخت، و على عليه السلام را، حق مدارى، خداجويى و
دغدغه احياى ارزش هاى دينى. چنين بود كه امام عليه السلام فرمود:
لَيسَ أمري و أمركُمُ واحِداً . إنّي اُريدُكُم للّه ِِ وأنتُم تُريدونَني
لِأَنفُسِكُم .
خواست من و شما يكى نيست . من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى
خواهيد .
در چنين هنگامه اى، وقتى مردمانى پافشارى على عليه السلام را در اهداف خود ديدند و
ناهمسويى خود را با اين اهداف يافتند، سرِ خويش گرفتند و از جمع خواستاران على
عليه السلام بيرون رفتند و از حمايت على عليه السلام سر باز زدند. چنين بود كه هر
چه زمان به پيش مى رفت، دغدغه هاى دينى و انگيزه هاى الهى و سمت وسوى اسلامى ـ
انسانى حكومت علوى، نمودِ بيشترى پيدا مى كرد، و از سوى ديگر، حمايت ها نيز كاهش
مى يافت و فاصله ها بيشتر مى شد و همراهى كسانى كه در پى چيزى جز حق بودند، مى
كاست.