موسیقی ها جه تاثیری در روح و روان انسان دارد؟

  حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسش "به نظر شما، موسيقي‏هاي متداول چه تأثيري بر روان آدمي مي‏گذارد؟"  در پایگاه خود پاسخ داده اند. متن پاسخ ایشان به این شرح است:

جواب:

پاسخ : ابن سينا(رحمه‌الله) در نمط نهم اشارات و تنبيهات مي‏نويسد: گاهي عارف به «نغمه رخم»، يعني آهنگ ملايم نياز دارد تا او را متّعظ كند.[1] در درس مرحوم الهي قمشه‏اي(قدس‌سرّه)، وقتي به اين قسمت از شرح اشارات رسيديم (سه نفر در آن درس حاضر بوديم)، پس از درس، از استاد اجازه گرفتيم تا جناب آقاي ربّاني خراساني كه از علماي بزرگ تهران بود (يكي از آن سه نفر)، هر شب پس از درس، يكي از غزلهاي استاد را براي ما بخوانند كه ايشان هم اجازه دادند.

گاه مناجات يك جوان را اداره مي‏كند. گاه نيز يك غزل يا قصيده، كمبودهاي دروني او را ترميم مي‏كند؛ امّا لذت غزل هرگز در ترانه يافت نمي‏شود. ترانه لذتي كاذب ايجاد مي‏كند؛ اما غزل شهدي است كه لذت صادق را به همراه دارد و تا پايان عمر با انسان همراه است. غزلهاي حافظ و سعدي چنين است.

به هر حال، اگر كسي خود را با ترانه سرگرم كند، در سنين بالاتر، خود متوجه مي‏شود كه با ذائقه او هماهنگ نيست، در حالي كه انسان با مناجات و غزل انس ديگري دارد. غزل حافظ هميشه مي‏ماند و هرچه سن بالاتر برود، انسان با آن بيشتر مأنوس مي‏شود.

همه مي‏دانيم كه آهنگهاي طرب‏انگيز خوي حيواني را در ما زنده مي‏كند. آهنگهايي كه فرشته‏مَنِشي را در آدم احيا مي‏كند، به انسان سبكباري مي‏دهد و بشر را از شهوت و غضب دور مي‏كند نيز مي‏شناسيم. به آهنگهاي مشكوك گوش نمي‏دهيم.

از اين نظر موسيقي بر سه قسم است:

1. موسيقي‏هايي كه حالتي روحاني در انسان ايجاد مي‏كند كه اشكال ندارد.

2. موسيقي‏هايي كه به مجالس لهو و لعب اختصاص دارد و شهوت را تحريك مي‏كند كه اين دسته نامشروع است.

3. دسته‏ اي از موسيقي‏ها هم مشكوك است، پس با داشتن راه صحيح، ديگر به دنبال مشكوك نمي‏رويم. خواندن غزلها و مناجاتها با صداي خوب، خصيصه ما ايرانيان است. ما ايرانيان به آواز بيش از نواختن علاقه داريم كه بسيار خوب است و بيش از آن هم نياز نيست.

در فرهنگ شيعي ما، مستحب است كسي كه اذان مي‏گويد، «صيّت»، يعني خوش صوت باشد[2] تا نياز قوه سامعه تأمين شود. اشعار خوبي وجود دارد كه اگر با صداي خوش خوانده شود، اين نياز انسان را تأمين مي‏كند.

از طرفي، اشعاري كه در اثر پيمودن اين راه فرا گرفته، همه عمر براي او مي‏ماند و هرچه سن بالاتر مي‏رود، بهره او از اين اشعار بيشتر مي‏شود.

 


[1] ـ ر.ك: الاشارات و التنبيهات، ص 360.

[2] ـ ر.ك: وسائل الشيعه، ج 5، ص 410.

معنى ديگر عدالت‏

ولى عدالت را به يك معناى ديگر مى‏شود معنى كرد كه اگر به آن توجه شود،  مى‏توان گفت آن هم مساوات است اما مساوات به شكل ديگر. معنايى كه قدما براى عدالت ذكر مى‏كنند اين است: اعْطاءُ كُلِّ ذى حَقّ حَقَّهُ. هرچيزى و هرشخصى در متن خلقت با يك شايستگى مخصوص به خود به دنيا آمده است. حقوق هم از همين جا يعنى از ساختمان ذاتى اشياء پيدا مى‏شود. ما بايد هرچيزى را در ذاتش مطالعه كنيم، بعد ببينيم كه او شايستگى چه چيزى را دارد و چه استعدادى در وجود او هست، يعنى طبيعتش چه تقاضايى دارد. مثلًا در بدن انسان چشم حقى دارد و دست حقى ديگر. اگر حق چشم را به دست بدهيم، نه تنها به دست خدمت نكرده‏ايم بلكه آن را از كار انداخته‏ايم. هرچيزى استحقاقى دارد و منشأ آن هم خود خلقت است. دو بچه كه به مدرسه مى‏روند، يكى شايستگى نمره 20 را دارد و ديگرى نمره 5. اگر به او از 20 كمتر بدهيم ظلم كرده‏ايم و اگر به اين از 5 بيشتر بدهيم نيز ظلم كرده‏ايم.

براى مثال، اگر از همانهايى كه دم از اشتراك و مساوات مى‏زنند بپرسيم چرا زيد در ميان ميليونها مردم نخست وزير شد، مى‏گويند شايستگى نشان داد. اول يك كارگر ساده بود، مثلًا در سنديكا شركت كرد و به نمايندگى در هيئت بالاترى انتخاب شد و بعد در هيئت بالاتر، و همين‏طور سلسله مراتب را طى كرد و چون لياقت و شايستگى داشت به نخست وزيرى رسيد. اين همان عدالت است. پس معلوم مى‏شود كه اساس، لياقت است. البته اگر يكى لياقت دارد و ديگرى ندارد، چنانچه آنچه را كه بايد به لايق بدهيم به نالايق بدهيم، بى عدالتى كرده‏ايم.

         آن كه هفت اقليم عالم را نهاد             هركسى را آنچه لايق بود داد

 ظلم اجتماع وقتى است كه اين‏جور نباشد. سعدى مى‏گويد:

         وقتى افتاد فتنه‏اى در شام             هريك از گوشه‏اى فرا رفتند

          روستازادگان دانشمند             به وزيرىّ پادشا رفتند

          پسران وزير ناقص عقل             به گدايى به روستا رفتند

 معناى عدالت اين است. مساوات درباره قانون مى‏تواند معنى پيدا كند؛ يعنى قانون افراد را به يك چشم نگاه كند، قانون خودش ميان افراد تبعيض قائل نشود، بلكه رعايت استحقاق را بكند. به عبارت ديگر افرادى كه از لحاظ خلقت در شرايط مساوى هستند، قانون بايد با آنها به مساوات رفتار كند اما افرادى كه خودشان در شرايط مساوى نيستند، قانون هم نبايد با آنها مساوى رفتار كند بلكه بايد مطابق شرايط خودشان با آنها رفتار كند. اين هم معناى دوم عدالت است‏

عدالت چیست؟

معنای اول  عدالت
ما بايد عدالت را تعريف كنيم كه عدالت چيست؟ از روى تعريف آن مى‏توانيم بفهميم كه عدالت جزء امور مطلق است يا نسبى. آنچنان كه من مجموعاً يافته‏ ام، عدالت را سه جور مى‏شود تعريف كرد: يكى اينكه عدالت يعنى مساوات، چون از ماده عدل است و عدل يعنى برابرى. يك معناى عدالت برابرى است، بلكه اصلًا معنا و ريشه اصلى عدالت همان برابرى است. در قرآن هم اين ماده بعضى جاها معناى برابرى مى‏دهد، نظير آنجا كه مى‏فرمايد: ثُمَّ الَّذينَ كَفَروا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلونَ «1»
 كفار غير خدا را با خدا برابر مى‏كنند، مساوى قرار مى‏دهند. يك وقت هست كه ما عدالت را به معناى مساوات و برابرى تعريف مى‏كنيم. آيا درست است يا نه؟ جواب اين است كه تا مقصودمان از مساوات چه باشد؟ مساوات در چه؟ بعضى‏ها عدالت را مساوات تعريف مى‏كنند و مساوات را هم اين مى‏دانند كه تمام افراد بشر از لحاظ تمام نعمتهايى كه داده شده است در يك سطح زندگى كنند؛ يعنى معناى مساوات اين است كه همه افراد يك جور غذا گيرشان بيايد و همه يك جور ثروت داشته باشند، همه مردم يك جور خانه و مسكن داشته باشند، همه يك جور مركب داشته باشند، همه مردم از چيزى كه آنها موجب سعادت مى‏نامند به‏طور مساوى بهره‏مند شوند (مثلًا مال و ثروت يكى از موجبات سعادت است، خانه و زندگى از موجبات سعادت است)؛ عدالت يعنى همه مردم از چيزهايى كه موجبات سعادت است، برابر داشته باشند. اگر ما عدالت را اين‏جور معنى كنيم، درست نيست و اين عدالت ظلم است، چرا؟.
اولًا اين گونه عدالت امكان پذير نيست، از اين نظر كه بعضى از موجبات سعادت چيزهايى است كه در اختيار ماست و بعضى ديگر در اختيار ما نيست ونمى‏توانيم آنها را برابر كنيم، براى اينكه همه موجبات سعادت ثروت و مركب و غذا و اين نوع چيزها نيست. اينها قسمتى از موجبات سعادت است. ارسطو مى‏گويد: موجبات سعادت نُه چيز است (با اينكه از نه چيز بيشتر است). سه چيز از موجبات سعادت در بدن است، سه چيز در روح انسان است و سه چيز در خارج از بدن و روح يعنى خارج از وجود انسان است. آن سه چيز كه در بدن انسان است يكى سلامت است، ديگرى قدرت و نيرومندى و سوم جمال و زيبايى بالاخص براى زن. آن سه چيز از موجبات سعادت كه در روح انسان است يكى عدالت است، ديگرى حكمت و دانش است- كه آدم دانا و نادان در يك سطح از سعادت نيستند- و سوم شجاعت است. شجاعتى كه آنها مى‏گويند به معناى زور بازو نيست، بلكه به معنى قوّت قلب است. اما سه چيزى كه در خارج از وجود انسان است كه نه در بدن است و نه در روح، يكى مال و ثروت است، ديگر پست و مقام است- كه انسان يك مقامى در اجتماع داشته باشد- و سوم از نظر قبيله و فاميل است، كه ارزش اين موجبات سعادت همه به يك صورت نيست.
پس اگر بخواهيم عدالت را يعنى موجبات سعادت را بالسويه بين مردم تقسيم كنيم، در بعضى موارد امكان پذير نيست. مثلًا مال و ثروت و آن چيزهايى را كه از مال و ثروت به دست مى‏آيد، مى‏توان به‏طور مساوى تقسيم كرد اما همه كه اينها نيست. به عنوان مثال آيا پستها را مى‏توان بالسويه تقسيم كرد؟ در يك كشور ولو سوسياليستى مثل اتحاد جماهير شوروى يا چين، مقامهاى مختلفى است. بالاخره يك نفر مائوتسه تونگ يا چوئن لاى خواهد بود، يك نفر است كه از نعمت شهرت جهانى بهره‏مند است. تمام مردم كه نمى‏توانند على السويه داراى مقامهاى مساوى باشند. يا اينكه احترام را نمى‏شود على السويه تقسيم كرد، محبوبيت را نمى‏شود بالسويه قسمت نمود. فرزند داشتن را آيا مى‏شود تقسيم كرد؟ نه.
اين ايراد را مى‏توان به گونه‏اى رد كرد و آن اينكه بگوييم مساوات را لااقل در امورى كه در اختيار بشر است برقرار مى‏كنيم؛ يعنى در مسائل اقتصادى و در هر چيز كه مربوط به جنبه‏هاى اقتصادى است، مساوات باشد. باز جوابش اين است كه اين خودش عين بى‏عدالتى است. آيا در خلقت، همه افراد از لحاظ استعداد و امكانات، مساوى آفريده شده‏اند؟ داراى استعداد فكرى و مغزى مشابه هستند؟ آيا همه، استعداد هنرى‏شان مثل يكديگر است؟ چه رسد به استعداد فكرى و مغزى درانواع علوم كه شايد نمى‏توان دو نفر را پيدا كرد كه از اين جهت كاملًا مثل هم باشند، همان‏طور كه ما نمى‏توانيم دو نفر را پيدا كنيم كه از لحاظ شكل ظاهرى يك جور باشند. حتى دو نفر دو قلو را نمى‏توان گفت كاملًا شبيه يكديگر هستند. همين‏طور است از لحاظ حالات روحى. حتى دو برادر دوقلو از لحاظ روحى مشابه نيستند، باز با هم اختلاف دارند. آيا افراد بشر از لحاظ قدرت بدنى با هم مساوى آفريده شده‏اند؟ از لحاظ احساسات و عواطف مساوى آفريده شده‏اند؟ از لحاظ تمايلات ذوقى يك جور آفريده شده‏اند؟ در يكى ذوق تجارت است، در يكى ذوق قضاء است، در يكى ذوق سياست است و در ديگرى ذوق تحصيل. حال كه افراد، متفاوت آفريده شده‏اند پس محصول كار افراد با يكديگر مساوى نيست؛ يعنى در يك نفر قدرت كار و كوشش بيشتر است و در ديگرى كمتر. در اتحاد جماهير شوروى هم همه افراد، آن نبوغ خروشچف را ندارند. حالا كه افراد از لحاظ نبوغ و قدرت كار و ابتكار مساوى نيستند، آيا بايد على رغم اين تفاوتشان به آنها على السويه پاداش بدهيم؟ يعنى اگر ما دو بچه را به مدرسه فرستاديم، يكى پركار بود و ديگرى تنبل، آيا آخر سال هنگام نمره دادن به آنها يك جور نمره بدهيم و بگوييم كشورمان كشور مساوات است و ما اين تفاوتها را قائل نيستيم؟! آخر سال ببينيم آن شاگرد زرنگ نمره‏اش 20 است و ديگرى نمره‏اش 5 است، بياييم بين ايندو معدل بگيريم و به هركدام نمره 5/ 12 بدهيم كه مساوى بشوند! اين خلاف عدالت و عين ظلم است كه يكى كار كند و ديگرى تنبل باشد، محصول كار زرنگ را به تنبل بدهيم. گذشته از اينكه خلاف عدالت است خلاف مصلحت اجتماع هم هست، زيرا با اين كار تنبل هيچ وقت زرنگ نمى‏شود و زرنگها هم تنبل خواهند شد. چون اگر محصول كار مرا به ديگرى بدهند، من چه كار بكنم و چه كار نكنم با ديگرى برابر هستم. من كه ديوانه نيستم كه كار بكنم! يكى قدرت ابتكارش بيشتر از ديگرى است. يكى قدرت اختراع دارد، يكى ندارد. اگر آن كه قدرت اختراع دارد ببيند سهمش با ديگرى على السويه است، پولى كه به او مى‏دهند مساوى است با آنچه به ديگرى مى‏دهند و در معرفى و شهرت هم- كه پاداش ديگرى است- اسم فرد را نمى‏برند و مى‏گويند اجتماع اين كار را كرده است، اصلًا اين فرد ذوقش تحريك نمى‏شود كه به دنبال اختراع برود. ذوق فرد وقتى به دنبال ابتكار و اختراع مى‏رود كه به نام خودش در تاريخ ثبت بشود. و لهذا بشريت جرأت نكرده كه تا اين‏ حد دنبال مساوات برود.
بنابراين اگر ما عدالت را به معناى مساوات بگيريم و مساوات را به معناى برابر كردن افراد در پاداشها و نعمتها، اولًا شدنى نيست. ثانياً ظلم و تجاوز است و عدالت نيست. ثالثاً اجتماع خراب كن است، چرا كه در طبيعت ميان افراد تفاوت است.

وصیت نامه دکتر شریعتی

مقدمه:

دکتر علی شریعتی در مزینان سبزوار در یک خانواده روحانی به دنیا آمد پدراو و پدران پدر او همگی از عالمان و مروجین شریعت محمدی بوده اند وخود او نیز در دامن پدری دینشناس و عالم و مجاهد تربیت یافته بود .او یکی از اندیشه گران اسلام بود که خطر الحاد و مارکسیستی را از جوانان این مرز و بوم دور کرد. و در سنین اوج شکوفایی (37سالگی) در تاریخ 29خرداد 1356به دیدار معبود شتافت .

. وی در عصری می زیست که مقلد امام خمینی بودن ،نقطه ضعفی بزرگ  محسوب می شد. و در نهایت ، اوزمینه ساز پیام آوری در عصر جدید جاهلیت مدرن و مظلومیت ایران بود . دکتر حتی برای برای تبلیغ بهتر اسلام به جوانان ، بسیار مرتب بود و شیک می پوشید و ظاهری بسیار آراسته داشت . در جامعه ای که همه سراسیمه به سوی مد روز و انواع و اقسام کالای غربی گام بر می داشتند ، اگر اسلام  با همان ظاهر شکل قدیمی عرضه می شد ، مسلما نتیجه مورد نظر بدست نمی آمد . این در حالی بود که دکتر خود روحیه ای بسیار عجیب و خاکی داشت  ، اما زمانی که در میان جوانان ظاهر می شد ، بسیار جذاب می نمود .

اینها تنها یک بعد کار دکتر شریعتی بود که جوانان را از گرایش به ایدئولوژی ها و ایسم های غیر دینی و بومی بر حذر می داشت . گرایش به مارکسیم  خارج از ایجاد  انحراف فکری  برای جوانان ، کشتار آنها توسط رژیم را هم در پی داشت که به دلیل تبلیغات دکتر و رویگردانی قشر جوان از این مکتب ، جان عده بسیاری از جوانان حفظ شد .

وصیت نامه

وصعیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است  جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود ؟  جز اینکه همه قرضههایم را از اشخاص واز بانک ها با نهایت سخاوت وبی دریغی تماما واگذار می کنم همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) وحقوقش وفروش کتاب هایم و  آنچه دارم و ندارم، بپردازد که خود می داند و صورت ریزش ضرورتی ندارد . و اما تو همسرم چه سفارشی می توانم به تو داشت ؟  تو که باز از دست دادن من هیچ کس را در زنگی از دست نداده ای . نه در زندگی ، در زندگی کردن . به خصوص بدان گونه که مرا میشناسی وبدان صفات که مرا می خوانی ، نبودن من خلایی در در میان داشتن های تو پدید نمی آورد . وبا این حال که چنان تصویری از روح من  در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت تو است.

بهرحال، اگر در شناختن صفات اخلاقی خصائل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده ایم که من ، اگر هم انسان خوبی بوده ام ، همسر خوبی نبوده ام و من به هر حال ، آنقدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است، جبران کرده است و این است که اکنون در حالیکه همچون یک محتضر وصعیت می کنم ، احساس محتضر را ندارم  که با بودن تو که نبودن من هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی آورد وتنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده است که :

برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر   

                               ;که وجود تو بجز لعن خداوند نبود

سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یاس  

                              بر سر همسر وگهواره فرزند نبود

از نظر مالی تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب شماره 2 بانک تعاونی وتوزیع برداشت کردم والبته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی میکنم یا چیزی می فروشم برای پول منزل ، آنرا مجددا باز گردانم وامیدوارم تو این کار را بکنی .

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش پولی ازصرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی پنجاه تومان برای هر محصل در ماه های تحصیلی که نه ماه است، یعنی سالی چهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنابراین سالی سه محصل می توانند از این بابت درس بخوانند ، البته با کمکهای اضافی من وخانواده خودش ) و کار سوم اینکه جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف ها و درس های چهار سال دانشکده جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف های من در لابلای همین درسهای شفاهی وگفت و شنود های متفرقه نهفته است ....  در پایان این حرف ها ، بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت . هیچ وقت ستم نکردم . واگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است . تنها گناهی که مرتکب شده ام یکبار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران بزرگتر در هیجده سالگی ، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم ، پنج هزار تومان شد و چون خرجی نداشتم گفتند به بیع وشرط بده. منهم از معنی این کثافتکاری بی خبر ، خانه کس را گرو کردم به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان . و تا پنج شش ماه ، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می گرفتم و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علمای دین و مصلحین دنیا ، این کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم . اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می کند و کاش قیامت باشد و آتش دوزخ و آن شعله ها بسوزاندش ، او پاکش کند.

و گناه دیگرم که بخاطر ثوابی مرتکب شدم وآن مرگ دوستی بود که شاید می توانستم مانع شوم ،  کاری کنم که رخ ندهد ، نکردم گر چه نمی دانستم که به چنین سرنوشتی می کشد ونمی دانم چه باید می کردم ؟ در این کار احساس پلیدی نمی کنم  اما دهسال تمام گداخته ام  و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر . و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش دیده ام و شاید بیش از جرم وجز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن فداکاری یی گناه نباشد ، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس می گذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذرانده ام  که بهترین شغل را در زندگی ، مبارزه با آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد ، بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو . و عزیزترین و گرانترین که می توان بدست آورد ، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان ،  و من تنها اندوخته ام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که حلالترین لقمه است . وحماسه ام اینکه کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم . یک جمله را برای مصلحتی حرام  نکرده ام وقلمم همیشه میان من و مردم  در کار بود جز دلم یا دماغم کسی را وچیزی را نمی شناخت فخرم اینکه در برابر مقتدر تر از خودم متکبر ترین بودم ودر برابر هر ضعیفتر از خودم متواضعترین .

و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزر گترین مجهول غامضی که از آن کمترین خبری نداریم و آن متن مردم است وپیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم . ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی ، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش های ماست . آخرین سخنم به آن ها که به نام روشنفکری ، گرایش مذهبی مرا شناخته و قالبی می کوبیدند اینکه ،

دین چو منی گزاف و آسان نبود                     روشن تر از ایمان من ، ایمان نبود

در دهر چون من یکی و آن هم مومن             پس در همه دهر یک بی ایمان نبود

افتخار مقلد امام خمینی بودن

اما بد نیست ، این بحث را با نکته ی جالبی از اعتقاد و التزام شریعتی به بحث امام به پایان بریم  و آن نقطه نظر شریعتی نسبت به امام خمینی ره در شعری است که به همین مناسب سروده است . یک بار شنیده بود یک واعظ وابسته که در مشهد منبر می رفته است ، در یکی از منابر خود به او بد گفته و سپس اضافه کرده است که دکتر علی شریعتی ، مقلد آقای خمینی است. این را با شادی و شعف بسیار می گفت : حماقت این به اصطلاح واعظ روحانی را ببین !  او به جای مذمت من ، بهترین توصیف را از من کرده است . اگر من یک میلیون تومان می دادم ، کسی حاضر نمی شد برود در ملاء عام بگوید ، علی شریعتی ، مقلد آقای خمینی است . این افتخار است برای من که مقلد ایشان باشم . من غیر از ایشان چه کسی را می توانم به عنوان مرجع بپذیرم ؟ آیا ما می توانیم مقلد او باشیم و حق داریم این نام را بر روی خود بگذاریم ؟

                                                        منبع :مثنوی بی تابی از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی