مقدمه:
دکتر علی شریعتی در مزینان سبزوار در یک خانواده روحانی به دنیا آمد پدراو و پدران پدر او همگی از عالمان و مروجین شریعت محمدی بوده اند وخود او نیز در دامن پدری دینشناس و عالم و مجاهد تربیت یافته بود .او یکی از اندیشه گران اسلام بود که خطر الحاد و مارکسیستی را از جوانان این مرز و بوم دور کرد. و در سنین اوج شکوفایی (37سالگی) در تاریخ 29خرداد 1356به دیدار معبود شتافت .
. وی در عصری می زیست که مقلد امام خمینی بودن ،نقطه ضعفی بزرگ محسوب می شد. و در نهایت ، اوزمینه ساز پیام آوری در عصر جدید جاهلیت مدرن و مظلومیت ایران بود . دکتر حتی برای برای تبلیغ بهتر اسلام به جوانان ، بسیار مرتب بود و شیک می پوشید و ظاهری بسیار آراسته داشت . در جامعه ای که همه سراسیمه به سوی مد روز و انواع و اقسام کالای غربی گام بر می داشتند ، اگر اسلام با همان ظاهر شکل قدیمی عرضه می شد ، مسلما نتیجه مورد نظر بدست نمی آمد . این در حالی بود که دکتر خود روحیه ای بسیار عجیب و خاکی داشت ، اما زمانی که در میان جوانان ظاهر می شد ، بسیار جذاب می نمود .
اینها تنها یک بعد کار دکتر شریعتی بود که جوانان را از گرایش به ایدئولوژی ها و ایسم های غیر دینی و بومی بر حذر می داشت . گرایش به مارکسیم خارج از ایجاد انحراف فکری برای جوانان ، کشتار آنها توسط رژیم را هم در پی داشت که به دلیل تبلیغات دکتر و رویگردانی قشر جوان از این مکتب ، جان عده بسیاری از جوانان حفظ شد .
وصیت نامه
وصعیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود ؟ جز اینکه همه قرضههایم را از اشخاص واز بانک ها با نهایت سخاوت وبی دریغی تماما واگذار می کنم همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) وحقوقش وفروش کتاب هایم و آنچه دارم و ندارم، بپردازد که خود می داند و صورت ریزش ضرورتی ندارد . و اما تو همسرم چه سفارشی می توانم به تو داشت ؟ تو که باز از دست دادن من هیچ کس را در زنگی از دست نداده ای . نه در زندگی ، در زندگی کردن . به خصوص بدان گونه که مرا میشناسی وبدان صفات که مرا می خوانی ، نبودن من خلایی در در میان داشتن های تو پدید نمی آورد . وبا این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت تو است.
بهرحال، اگر در شناختن صفات اخلاقی خصائل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده ایم که من ، اگر هم انسان خوبی بوده ام ، همسر خوبی نبوده ام و من به هر حال ، آنقدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است، جبران کرده است و این است که اکنون در حالیکه همچون یک محتضر وصعیت می کنم ، احساس محتضر را ندارم که با بودن تو که نبودن من هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی آورد وتنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده است که :
برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر
;که وجود تو بجز لعن خداوند نبود
سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یاس
بر سر همسر وگهواره فرزند نبود
از نظر مالی تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب شماره 2 بانک تعاونی وتوزیع برداشت کردم والبته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی میکنم یا چیزی می فروشم برای پول منزل ، آنرا مجددا باز گردانم وامیدوارم تو این کار را بکنی .
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش پولی ازصرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی پنجاه تومان برای هر محصل در ماه های تحصیلی که نه ماه است، یعنی سالی چهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنابراین سالی سه محصل می توانند از این بابت درس بخوانند ، البته با کمکهای اضافی من وخانواده خودش ) و کار سوم اینکه جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف ها و درس های چهار سال دانشکده جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف های من در لابلای همین درسهای شفاهی وگفت و شنود های متفرقه نهفته است .... در پایان این حرف ها ، بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت . هیچ وقت ستم نکردم . واگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است . تنها گناهی که مرتکب شده ام یکبار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران بزرگتر در هیجده سالگی ، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم ، پنج هزار تومان شد و چون خرجی نداشتم گفتند به بیع وشرط بده. منهم از معنی این کثافتکاری بی خبر ، خانه کس را گرو کردم به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان . و تا پنج شش ماه ، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می گرفتم و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علمای دین و مصلحین دنیا ، این کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم . اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می کند و کاش قیامت باشد و آتش دوزخ و آن شعله ها بسوزاندش ، او پاکش کند.
و گناه دیگرم که بخاطر ثوابی مرتکب شدم وآن مرگ دوستی بود که شاید می توانستم مانع شوم ، کاری کنم که رخ ندهد ، نکردم گر چه نمی دانستم که به چنین سرنوشتی می کشد ونمی دانم چه باید می کردم ؟ در این کار احساس پلیدی نمی کنم اما دهسال تمام گداخته ام و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر . و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش دیده ام و شاید بیش از جرم وجز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن فداکاری یی گناه نباشد ، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس می گذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذرانده ام که بهترین شغل را در زندگی ، مبارزه با آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد ، بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو . و عزیزترین و گرانترین که می توان بدست آورد ، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان ، و من تنها اندوخته ام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که حلالترین لقمه است . وحماسه ام اینکه کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم . یک جمله را برای مصلحتی حرام نکرده ام وقلمم همیشه میان من و مردم در کار بود جز دلم یا دماغم کسی را وچیزی را نمی شناخت فخرم اینکه در برابر مقتدر تر از خودم متکبر ترین بودم ودر برابر هر ضعیفتر از خودم متواضعترین .
و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزر گترین مجهول غامضی که از آن کمترین خبری نداریم و آن متن مردم است وپیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم . ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی ، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش های ماست . آخرین سخنم به آن ها که به نام روشنفکری ، گرایش مذهبی مرا شناخته و قالبی می کوبیدند اینکه ،
دین چو منی گزاف و آسان نبود روشن تر از ایمان من ، ایمان نبود
در دهر چون من یکی و آن هم مومن پس در همه دهر یک بی ایمان نبود
افتخار مقلد امام خمینی بودن
اما بد نیست ، این بحث را با نکته ی جالبی از اعتقاد و التزام شریعتی به بحث امام به پایان بریم و آن نقطه نظر شریعتی نسبت به امام خمینی ره در شعری است که به همین مناسب سروده است . یک بار شنیده بود یک واعظ وابسته که در مشهد منبر می رفته است ، در یکی از منابر خود به او بد گفته و سپس اضافه کرده است که دکتر علی شریعتی ، مقلد آقای خمینی است. این را با شادی و شعف بسیار می گفت : حماقت این به اصطلاح واعظ روحانی را ببین ! او به جای مذمت من ، بهترین توصیف را از من کرده است . اگر من یک میلیون تومان می دادم ، کسی حاضر نمی شد برود در ملاء عام بگوید ، علی شریعتی ، مقلد آقای خمینی است . این افتخار است برای من که مقلد ایشان باشم . من غیر از ایشان چه کسی را می توانم به عنوان مرجع بپذیرم ؟ آیا ما می توانیم مقلد او باشیم و حق داریم این نام را بر روی خود بگذاریم ؟
منبع :مثنوی بی تابی از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ ساعت 23:47 توسط
|