مذهب تسلی گران قیمت
در سپتامبر 1917 به عنوان مدرس دانشگاه کولومبیا درسم را آغاز کردم چون نیمی از اعضای کلاسم بزرگتر از من بودند ، خواستم کم سن و سالی خود را با ریش نوک تیز اندکی جبرا ن کنم اما بزودی با سخنان ناخوشایندی در بار ه مکاشفه جدید «مری بیگر ادی» سن و سال خود را بروز دادم . از قضا یکی از خانم های کلاس از پیروان فرقه علوم مسیحی از آب در آمد و از من بخاطر بی احترامی به مقدسات پیش «وود بریج» ریس دانشگاه شکایت کرد و رئیس نیز مرا به دفتر خود خواست و با سخنانی نرم مرا به باد سرزنش گرفت. گفت که تمام مدیران باید رواقی منش و سخت تر از آنچه احساساتشان حکم می کند ، باشند،از این رو از اینکه مجبور است مرا سرزنش کند باید اورا ببخشم .
به من یاد آور شد که مذ هب برای بسیاری از نفوس بشری تسلی گران قیمتی است ، بی احترامی به مدهب دور از منش و کردار نیکو است و در واقع تخطی از حس نیک و پاک بشری است . گفت : تو مرا به یاد «ماکس ایستمن» می اندازی مانند او روح غیر منضبطی داری .
این گفتگو در تعلیم من نقش بسیار ارزنده داشت کلمه «غیر منضبط »مرا شرمنده و نگران ساخت . ذهن غیر منضبط دیگر چه صیغه ای بود؟ اجمالا فهمیدم که ذهنی است که اجازه می دهد هوس بر اندیشه حاکم باشد. اجازه می دهد ملاحظات نژادی، مذهبی،حزبی،طبقاتی، شغلی یا شخصی برنطریه انسان اثر بگذارد ،قبل از آنکه دریافت هایش برای قضاوت در یک وضعیت خاص به حد کافی برسد آنها را متوقف می کند و بدین سان پیش از آنکه واقعیات مربوط به آن وضعیت احراز شود مبادرت به قضاوت می کند . نمی تواند نتایج قابل پیش بینی گفتار یا کرداری را برای مدتی طولانی در آینده مد نظر داشته باشد . کم کم متوجه شدم که ذهن میان نظریه انتزاعی و موقعیت های پیچیده ، میان هدف های شخصی ما و دنیایی که نبضش با علایق ، عقاید ، و احساساتی می زند که با علایق ،و عقایدو احساسات ما فرق دارد . چقدر باید خود را تطبیق کند و سازگار سازد . آیا من هرگز ذهن منضبطی داشته ام؟
دو زندگی نامه ویل و آریل دورانت ص77